تبليغاتX
گاه نوشته های تاریخی من

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست

امروز خیلی اتفاقی یک سند ( دست نوشته شاید بهتره) دیدم . که اولش این بود:

اینجا زاگرس است، مانشت کوه، اگر عقابی بخواهد بر فراز آسمان کُرد پرواز کند باید پرهایش را باج دهد.

غلامرضا خان ابوقداره

...........

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 14:19 توسط |

چه چیزی باعث شد که من دوباره بیام اینجا و از عایشه بنویسم:

چند وقت پیش یکی از دوستان اشاره کرد به این مورد که در زمان جاهلیت، ملت چون جاهل بودن با یکی همسن نوه خود ازدواج می کردند در حالی که پیامبر چون جاهل نبوده پس قضیه ازواج او با عایشه ۹ ساله یک خورده تامل برانگیزه...

دیدم بنده خدا این مهندس باغبان ما هم چین هم بی ربط سخن نمی راند.

یه مقدار گشت و گذار و یه مقدار ورق زدن به یه نتایجی رسیدیم...

در مورد سن عایشه در بین سیره نویسان اختلاف است چنانکه برخی او را 7 ساله برخی 9 ساله برخی 17 ساله و حتی برخی او را بیوه زن و 23 سال نقل نموده­اند. طبقات ابن سعد.

بهر ترتیب شرط نخستین در فهم روایات تاریخی بررسی همه اقوال و سپس تحقیق درباره انها است. در خصوص سن عایشه هم اختلافاتی وجود دارد، شیخ محمدرضا در کتاب محمد رسول الله سن عایشه را هنگام زفاف 18 سال شمرده است.
استاد جعفر مرتضی العاملی در کتاب صحیح من السیره النبی الاعظم درباره روایت 9 سال می نویسد این روایت درست نیست و عمر عایشه بیشر از 9 سال بوده است سپس دلائلی می اورد از جمله « ان ابن اسحاق قد عد عائشه فی جمله من اسلم اول البعثه و هی یومئذ صغیره و انها اسلمت بعد ثمانیه انسانا .. فلو جعلنا عمرها حین البعثه سبع سنین فان عمرها حین العقد علیها کان 17 سنه و در حین الهجره 20 سنه

یعنی « ابن اسحاق (که از قدیمی ترین سیره نویسان شمرده می شود) عایشه را از کسانی بشمار اورده که در اغاز بعثت پیامبر به پیامبر ایمان اوردند. در ان روزگار عایشه کوچک بود و به قول ابن اسحاق ،پس از 18 تن، اسلام اورد . اینک اکر عمر عایشه را به هنگام بعثت 7 سال حساب کنیم (چون کودک پایین تر از 7 سال اسلام اوردن را درک نمی کند) در این صورت سن وی در زمان عقد کنانش 17 سال میشود و در زمان هجرت (که هنگام عروسی عایشه بوده) 20 سال سن داشته است (یعنی 13 سال بعد از بعثت"

اولا شرایط سنی که در فرهنگ ما ایرانیان امروزه متداول است، در آن عصر و نزد عرب های آن زمان متداول نبود. بسا اتفاق می افتاد دختران نو رسیده به عقد مردان کهنسال در می آمدند. در این گونه ازدواج ها هیچ گونه خرده گیری و ملامتی وجود نداشت. مانند این که در تاریخ آمده است که عمر از عثمان خواست که دخترش حفصه را به عقد خود در بیاورد در حالی که عثمان حدود بیست سال از عمر بزرگتر بود نیز به ابو بکر که حدود ده سال از عمر بزرگتر بود پیشنهاد ازدواج با حفصه را داد . آری این گونه ازدواج ها در آن فرهنگ پذیرفته شده بود.
و ثانیا : این یکی از دروغ های روزگار است که عایشه در هنگام ازدواج کم سن و سال بود در این مورد گفته اند: پیامبر (ص) عایشه شش یا هفت ساله را به عقد خود درآورد و در نه سالگی با او عروسی کرد ؛ هم سن عایشه در هنگامی که به عقد پیامبر درآمد، بیش از شش یا هفت سال بود؛ هم در هنگام عروسی بیش از نُه سال داشت.
در مورد جملة نخست؛ (سن عایشه در هنگام اجرای صیغه عقد)می گوییم:
اوّلاً : داده های تاریخی می گوید: سن عایشه در هنگام عقد، خیلی بیش از مقدار مذکور بود؛ به چند دلیل:
1- برخی از مورخان مانند ابن قتیبه دینوری نوشته اند: عایشه در سال 57 ، یا 58هجری و در هفتاد سالگی درگذشت(2)؛ پس در سال اوّل یا دوم بعثت متولد شده بود. تاریخ اجرای صیغه عقد را یک ماه پس از درگذشت حضرت خدیجه و بعد از عقد سوده بیان کرده اند(2). حضرت خدیجه در رمضان سال دهم بعثت از دنیا رفت و در شوال همین سال عایشه به عقد پیامبر درآمد(3). بنابراین عایشه در هنگام عقد حدوداً نه ساله بود؛ نه شش ساله.
2- عالمان اهل سنت از پیامبر دو روایت نقل کرده اند: یکی این که فرمود: دخترش فاطمه سرور تمام بانوان جهان است و دیگر این که درمورد عایشه فضیلتی را بیان داشت که دیگر زنان آن فضیلت را ندارند. چگونه می شود وقتی حضرت فاطمه سرور تمام بانوان جهان باشد، عایشه فضیلتی داشته باشد که دیگر زنان حتی حضرت فاطمه از آن محروم باشد؟! بین دو جمله ای که عالمان اهل سنت نقل کرده اند ، ناسازگاری وجود دارد. برخی از آنان همانند «طحاوی» که ناقل آن حدیث هستند، برای رفع ناسازگاری چاره اندیشی کرده و گفته اند: جملة دوم که دربارة عایشه فضیلتی را برشمرده است که دیگر زنان حتی فاطمه از آن محروم است، مربوط به زمانی است که فاطمه کوچک و نابالغ بود؛ یعنی در هنگامی از فضیلت عایشه یاد شد که حضرت فاطمه خردسال بود و آن فضیلت مربوط به افراد بالغ بود. همو می گوید : فاطمه در بیست و پنج سالگی درگذشت(4).
از این دو جمله استفاده می شود که حضرت فاطمه دو سال پیش از بعثت ولادت یافت و عایشه چند سال از حضرت فاطمه بزرگ تر بود. با این وجود اگر عایشه را دست کم سه سال از فاطمه (س) بزرگ تر فرض کنیم، می توان فهمید ولادت عایشه پنج سال پیش از بعثت بود، در این صورت زمانی که به عقد پیامبر درآمد، حدوداً پانزده ساله بود.
برخی از سیره نویسان همانند «ابن اسحاق» و «ابن هشام» که پیشگامان سیره نویسی هستند. می نویسند: عایشه بیستمین فردی بود که به پیامبر ایمان آورد. اینان می افزایند : پیش از عایشه خواهرش اسماء و پس از عایشه «خبّات بن اَرَّت» مسلمان شدند. (این امر در حدود سال چهارم بعثت و بعد از علنی شدن دعوت پیامبر رخ داد، چنان که می افزایند: عایشه در این هنگام به سن تکلیف نرسیده و صغیره بود(5
سن حضرت علی (ع) را در هنگامی که اسلام آورد، ده تا سیزده سال گفته و یادآور شده اند حضرت در این هنگام صغیر بود، «رجل» نبود. حال دربارة عایشه هم می بایست طوری سخن گفت که معقول باشد؛ یعنی سنش به اندازه ای باشد که بتواند اسلام بیاورد تا بگویند بیستمین مسلمان است ، اگرچه کم تر از سن بلوغ باشد. اگر بلوغ دختران نه سال است، ایشان در هنگام پذیرش اسلام مثلاً هشت ساله باشد. در این صورت هنگامی که به عقد پیامبر درآمد، حدوداً پانزده ، یا شانزده ساله بود، نه شش ، یا هفت ساله.
ثانیا: اگر بپذیریم که هنگام اجرای صیغة عقد، شش یا هفت ساله بود، اجرای صیغه با اذن پدر بود. عقد با رضایت پدرش ابوبکر خوانده شد. چنین عقدی طبق قوانین پذیرفته شده آن زمان، نیز طبق قوانین اسلام، درست و مشروع است، اما اسلام می گوید: انجام امور زناشویی منوط بر این است که دختر به سن بلوغ برسد و خودش به اجرای صیغة عقد رضایت بدهد؛ در این صورت عقد صحیح است وگرنه باطل. بنابراین ، جهت اجرای صیغة عقد اشکالی وجود ندارد که سن عایشه، کم تر از سن بلوغ باشد.
ثالثا: در زمان پیامبر (ص) سن ازدواج دختران در همین حدود، معمولی و متعارف بود. عرب های شبه جزیره خوش نداشتند دختر دیر ازدواج کند و مدت ها در خانة پدر بماند. بلکه می کوشیدند دخترانشان را زودهنگام شوهر دهند و به خانة همسر بفرستند، تا خیالشان آسوده شود. بنابراین ازدواج دختران در سنین کم در ان عصر و زمان پسندیده و متعادف بود و هیچ اشکالی نداشت. اگر پیامبر در این مورد مرتکب اشتباهی می شد و کاری غیرمتعارف انجام می داد، بدون شک دشمنان حضرت سوء استفاده می کردند و آن را برضد رسالت پیامبر به کار می گرفتند. در تاریخ هیچ نشانی نیست که دشمنان قسم خوردة حضرت از این ازدواج برای کوبیدن شخصیتش بهره گرفته باشند، که دلیل است ازدواج حضرت با عایشه برخلاف عرف نبود.

اما در مورد جمله دوم (؛یعنی سن عایشه در هنگام عروسی) می گوییم:

به نوشتة همة مورخان و سیره نویسان عایشه در سال دوم هجری و پس از جنگ بدر به خانة پیامبر راه پیدا کرد و مراسم عروسی برگزار شد. نیز نوشته اند: عقد عایشه در ماه شوال سال دهم بعثت، سه سال پیش از هجرت و عروسی او در ماه شوال در سال دوم هجری رخ داد(6)؛ یعنی بین عقد عایشه با عروسی اش پنج سال فاصله بود. بنابراین اگر عقد عایشه در نه سالگی جاری شد، عروسی اش در چهارده سالگی صورت گرفت اما اگر عقدش در چهارده سالگی بود، ازدواجش در نوزده سالگی رخ داد. بنابراین به هیچ وجه نمی توان پذیرفت در نه سالگی همسر پیامبر شد:

:
1- روایاتی که مربوط به کم بودن سن عایشه است، عمدتاً از وی نقل شده است. می دانیم زنان تمایل دارند سن خودشان را کم تر از آن چه هست نشان دهند! شاید کم نشان دادن سن عایشه، ریشه در همین نکته داشته باشد.
2- اگر بپذیریم عایشه در هنگام اجرای صیغه عقد هفت ساله بود، در هنگام عروسی می بایست دوازده ساله باشد، نه نُه ساله، چون بیان شد تاریخ اجرای صیغه عقد، شوال سال دهم، سه سال پیش از هجرت و تاریخ عروسی سال دوم هجری در ماه شوال واقع شد. بنابراین دلیلی ندارد برخی از نویسندگان تفاوت بین تاریخ عقد و عروسی را دوسال قرار دهند.

جای بسی تعجب و شگفتی است که سیره نویسانی همانند ابن اسحاق و ابن هشام عایشه را در زمرة مسلمانان نخستین قرار دهند و او را بیستمین مسلمان برشمارند اما در جای دیگر بیان دارند که عایشه هفت ساله بود به عقد پیامبر درآمد و در نه سالگی در مدینه به خانه ایشان رفت!(7).

عموم سیره نویسانی که از نظر زمانی بعد از ابن اسحاق و ابن هشام قرار دارند، استناد به سخن ایشان مطالب ضد و نقیضی (که باعث خرده گیری دشمنان می شود) بیان داشته اند، از جمله «ابن قتیبه دینوری» در المعارف می نویسد : عایشه شش ساله بود که به عقد پیامبر درآمد و در سال دوم هجری ، هفده ماه پس از هجرت، در حالی که نه ساله بود وارد خانة پیامبر شد! بعد می نویسد: اودر سال پنجاه و هشتم هجری و در هفتاد سالگی درگذشت(8.
با تأمل در چند جمله مذکور، دو تناقض و ناسازگاری را می توان مشاهده نمود:

یکی ناسازگاری بین سال عقد و سال عروسی که می بایست پنج سال تفاوت داشته باشد، در حالی که در این متن به سه سال کاهش پیدا کرده است.

دیگری ناسازگاری بین سن ازدواج با هفتاد ساله بودنش در سال پنجاه و هشت هجری.

اگر در سال پنجاه و هشتم هجری ، هفتاد ساله بود، معنایش این است که عایشه در سال دوازدهم پیش از هجرت متولد شده باشد ، حال اگر ولادتش در سال دوازدهم پیش از هجرت باشد و در سال دوم هجری وارد خانه پیامبر شد، نتیجه می گیریم عایشه در هنگامی که وارد خانة پیامبر شد و عروسی کرد، چهارده ساله بود، در حالی که در آغاز به جای چهارده سال، نه سال را ذکر کرده است!

راستی چرا این گونه ناهمگون نوشته اند؟ شاید حُبّ و بُغض مذهبی و فضیلت تراشی برای این بانوی نامدار و تأثیرگذار در تاریخ اسلام یکی از عواملی باشد که برخی از نویسندگان به این لغزش روشن گرفتار شده اند؛ چرا که از سویی می خواهند به عایشه فضیلت مسلمانان اولیه را عنایت کنند و از سوی دیگر برسانند که پیامبر از آغاز محبت ویژه ای به عایشه داشت.

·         جدا از تمام حرفا براستی عایشه تاثیر گذار ترین بانو در تاریخ اسلام است.

 ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص 134.
2- طبقات الکبری، ج 8،ص79.
3- همان، ص 58.
4- مشکل الآثار، ج 1، ص 47و52؛ سیره صحیح پیامبر بزرگ اسلام، ج ،ص264.
5- سیره ابن هشام، ج1،ص234.
6- طبقات الکبری، ج 8، ص 58.
7- سیرة ابن هشام، ج4، ص 214.
8- المعارف ، ص 134.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 10:53 توسط |

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا        نمی نویسد نیست                                                                                (ای. ایچ. کار).
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 13:54 توسط |

بعد از چندین ماه دوری از دنیایی بلاگفا تصمیم گرفتیم یه سری به این خونه زده و به مناسبت سال نو یه خونه تکانی نسبتا کوچیک داشته باشیم که نظر خصوصی یکی از اساتید بزرگ کلهر نشینمان تا حدودی توانست افکار مان را گرد گیری کند.

چند وقت پیش یک نوشته در مورد دیار کلهر نشین نظرمان را به خود جلب کرد که ما هم عینا آن را  کپی کرده و دکمه ثبت را زدیم و بقیه ماجرا...

چشم استاد بزرگوار سعی می کنم حداقل در مورد خاک کوروش نشینمان مستند بنویسیم..

از نصحیت های دلسوزانه و استادانه شما کمال تشکر را دارم...

+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 17:1 توسط |


قصر مدفون شیرین و فرهاد

 

ایلام و ایوان غرب، سال هاست میزبان بنایی از دوران ساسانیان هستند که نماد فداکاری و آرامش خواهی فرهاد برای شیرین لقب گرفته است. طاق سنگی زیبایی که در شمال غربی استان قرار دارد و از شمال به گیلان غرب كرمانشاه، از جنوب به بخش چوار، از شرق به شیروان چرداول و از غرب به كشور عراق منتهی می‌شود.

 

مردم محلی، منطقه قرارگیری طاق شیرین و فرهاد را با همین نام می شناسند؛ یعنی کوشک یا طاق شیرین و فرهاد که طبق روایات شفاهی آنها بنای طاق در موقع گذر شیرین و فرهاد از این منطقه جهت استراحت بنا شده و نقل است كه فرهاد در كمتر از یك نیم روز برای آسایش شیرین این بنا را برپا کرد. به همین دلیل اكثر مردم محل بخصوص ریش سفیدان این بنا را با نام طاق شیرین می‌خوانند.

 

طاق شیرین و فرهاد از نوع طاقهای سنگی است که اولین بار در سال 1379طی برنامه‌ای پژوهشی و مرمتی از زیر خاك بیرون آمد. اساس این بنا را طاقی سنگی با پلانی مربع شکل تشکیل می دهد كه به دلیل وجود یك اتاقك نیمه زیر زمینی در آن، به نام طاق خوانده می شود.

 

این بنا در پای دامنه شرقی ارتفاعات صخره‌ای که با سنگ های لاشه‌ای پوشیده شده قرار دارد كه به علت قرارگیری در مسیر فرسایش صخره‌های متلاشی شده، همیشه ترس از مدفون شدن آن وجود داشته است. منطقه گرمسیری ایوان غرب هم این بنا را در مسیر کوچ عشایری قرار داده که از آن به عنوان منطقه قشلاقی استفاده می‌كنند.
طاق شیرین و فرهاد

 

 

قصر مدفون شیرین و فرهاد

 

 

طاق شیرین و فرهاد از نوع طاقهای سنگی است که اولین بار در سال 1379 طی برنامه‌ای پژوهشی و مرمتی از زیر خاك بیرون آمد. اساس این بنا را طاقی سنگی با پلانی مربع شکل تشکیل می دهد كه به دلیل وجود یك اتاقك نیمه زیر زمینی در آن، به نام طاق خوانده می شود.

 

طاق شیرین و فرهاد تماما از سنگهای حجیم تراش خورده تشكیل شده كه به صورت خشكه چین و بدون ملاط و به صورت رج رج بر روی هم قرار گرفته اند. برش دادن تپه هم به خاطر وضعیت ساخت بنا و عدم ریزش آن بوده است.

 

بنای طاق در فضای داخلی كاملا یكنواخت، ساده و بدون هرگونه تزئینی بوده است. در سطح داخلی بنا در حال حاضر كفی موجود نیست فقط در بخش نعل درگاهی پوششی از سنگهای تخت لاشه‌ای از جنس صخره‌های بالادست بنا پوشیده شده است.
طاق شیرین و فرهاد

 

تغییر حالت پشت بام طاق از هلالی به حالت مسطح و یكنواخت مهم ترین تفاوت این بنا با طاق های دیگر است که شیوه معماری آن را منحصر به فرد می کند. پشت بام پلكانی بنا قبل از خاكبرداری آن، در زیر لایه‌هایی از خاك و شن كاملاً مدفون بود كه پس از خاكبرداری و پاكسازی این قسمت، بخش ناچیز ولی در عین حال با اهمیت شامل سه قطعه سنگ در دو ردیف ( سنگهای رج ائل ودوم پشت بام) بدست آمد كه با الگو گرفتن از این قسمت باقیمانده و بررسی دقیق سنگهای جمع آوری شده در حین خاكبرداری، دیگربخشهای پشت بام باز خوانی و احیاء شدند.

 

اگر گذارتان به ایوان غرب افتاد، می توانید سری هم به ارتفاعات مانشت در شرق این شهر، كوه بانكول در شمال، كوه شیره زول در جنوب وكوه كاتوره در جنوب شرقی بزنید. اما این تنها جاذبه طبیعی ایوان غرب نیست. این شهر با رودخانه كنگیر(Cangir)، یعنی تنها رودخانه دائم و پر آب منطقه از شما پذیرایی خواهد که که از چشمه سراب بازان سرچشمه می گیرد و پس از گذشتن از دشت ایوان به طرف سومار جریان داشته و پس از آن وارد خاك عراق می‌شود.

 

 

قصر مدفون شیرین و فرهاد 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 13:46 توسط |

چون از فروردین و عید نوروز و آداب و مراسم و نحوه ی برگزاری آن سخن می رود، باید گفت روزهای هفته ی اول آن نیز از جانب نجوم، احکام و اثراتی داشت که به شرح زیر در صفحه ی نخست تقاویم می آید.


احکام نوروز- یا نوروزنامه

 

 نوروز باستانی

«اگر اول نوروز پنج شنبه باشد: صاحب آن سال ستاره ی (مشتری) باشد و دلیل بود بر آن که در آن سال، احوالِ اشراف و سادات و قضات و علما و متفکران، نیکو گذرد و مردم رغبت به دین داشته باشند تو حال زنان و زیردستان خوش باشد و از دانشمندان به مقامات رسند و احوال رنگ فروشان و جواهریان و طلاگران نیکو باشد و...»


عید نوروز

 
پس با قبول پیش بینی های فوق مردم به استقبال تحویل (حمل) و عید نوروز می رفتند، با آداب و رسوم و سننی که لازم می کند برای نشان دادنشان به عقب بازگشته از برج اسفند شروع بکنیم.


کارهای عید

 
از ورود برج اسفند بود که کم کم اندیشه ی عید نوروز در دل های اغنیا و غم و غصه ی آن به خاطر فقرا نشسته جنب وجوش داد و ستد در بازارها و دکاکین ظاهر گشته، مردم به تهیه ی وسایل عید برمی خاستند و مقدم بر همه رخت و لباس دوخته ندوخته برای خود و اطفال بود که دغدغه و وقت زیادتر می طلبید.
البسه ی عید اطفال غالبا از رنگ های زنده ی سبز و سرخ و زرد و آبی تهیه می شد که نشاط داشته باشد و بعد از آن نوبتِ کفش و کلاه و احیانا جوراب می رسید که خریداری نمایند و بزرگ ترها برای خود گیوه و عبا و کلاه و چادر سیاه و چادرنماز که با داشتن لباس حسابی هم باید این چند تکه را نو و تجدید بکنند، چه برای مردها (دوست بود که به کلاهشان و دشمن که به کفششان می نگریست) و عبا که سرپوش سایر البسه گردیده آبرویشان را برگزار می نمود و جهت زن ها چادر سیاه برق دار آهاردار که نو بودن آن در میهمانی های عید چشم گیر بوده باشد و چادر نماز که در موقع هفت سین سر کرده به پای سفره ی آن بنشینند و اولین نماز سال نو را با آن به جا آورند.


خانه تکانی
بعد نوبت به خانی تکانی می رسید و این سنتی بود که در خانه ی هیچ اعیان و گدا تعطیل پذیر نمی گردید و اگر خانه ی جباخانه «جُبّه خانه» و یا مسجد و مرده شوخانه باید کل و جز آن بیرون ریخته شده پاکیزه و نظیف و شسته و گردگیری شده مرتب به جاهای خود عودت داده بشوند و با همین خانه تکانی های عید هم بود که اشیا زاید یک ساله بیرون ریخته شده یا برای فروش دوره گردها کنار گذاشته می شدند.
خانه تکانی شامل بود بر فرش تکانی، شست وشوی پرده ها، روفرشی ها، چادر شب ها، روتشکی ها، رویه پشتی ها، ملحفه ها، رویه متکاها، رویه بالش ها، کلیه ی البسه از زیر و رو، هم چنین دادن مس ها برای سفید کردن به سفیدگری. تار عنکبوت گیری و گردگیری و دوده گیری دیوارها و کنج و گوشه ها و سقف های گچی باجارو نرمه ها که بر سر چوب ها می کردند.
در این خانه تکانی ها، اطاق کاملا از اشیا و اثاث تخلیه گردیده و جزء و کل آن به حیاط ها ریخته شده تا پس از نظافت و خاک گیری شست وشو به جاهای خود برگردانده بشوند.


سبزه سبز کردن
پس از آن نوبت سبز کردن سبزی می رسید که از بیست روز تا ده روز به عید مانده صورت می گرفت و مشتی گندم یا عدس یا ماش در ظرفی سفالین می ریخت و رویش آب نیم گرم ریخته در جای گرم می گذاشت و هر روز آب خورد رفته اش را به او می رساند تا دانه ها در ظرف کُجه (نیش) زده به سفیدی گراید. آن گاه در دستمال ریخته سه روز نیز با رطوبت معتدل در دستمال نگاه می داشت تا کجه هایش نقره ای شده کاملا نیش هایش بالا آمده باشد. سپس در دُوری مسی یا بشقاب و دوری چینی و مانند آن و یا مطابق جمعیت خانه در ظروف کوچک و بزرگ پهن کرده رویش را دستمال می کشید و آب پاشیده روزها در معرض آفتاب و شب ها در گرم ترین اطاق یا مکان می گذاشت تا سبزه ها رخ کشیده رو به سبزی بیاورند، آن گاه روبان قرمزی به دورش بسته پاپیون مانند گره زده با گل های پارچه ای رنگارنگ که به اطراف روبان می دوخت زینت کرده آماده می نمود.


کسبه ی قبل از عید
از همین روزها هم بود که دکان های شیرینی فروش ها و آجیل فروش ها و دوخته فروش ها و کفاش ها و کلاهدوزها و گیوه فروش ها و ماهی فروش ها و سبزی فروش ها رونق به سزا گرفته ناهار بازارشان (رواج) شروع می گردید و کسبه و پیشه وران دیگری نیز بودند که به دور کوچه ها و گذرها به راه افتاده ورود بهار را بشارت می دادند. از جمله نعناترخونی ها که با لاوک های چوبی پونه وحشی های پرعطر و بوی و ترخون های پاکوتاه و تربچه نقلی های آب زده ی خود دادِ: آی گل پونه، نعنا پونه، نوبر بهاره گل پونه. تربچه نُقلیه نعنا و ترخون، سَر می دادند.


شب سال نو- رشته پلو
شب سال نو یعنی شب بعد از تحویل، شب خوردن رشته پلو بود که با آن سررشته ی کارها به دست می آمد، مخصوصا اگر خرمای مفصلی هم لای آن گذارده کشمش پلوی سرخ کرده ای زینت بخش روی آن بکنند که ضعف سستی برنج را از تنشان برای تا آخر سال دور کرده قُوّتشان بدهند و همین رشته پلو بود که خوردن آن در این شب رشته ی کار و بخت و زندگی به دستشان می داد، در کارهایی که با آن انجام می دادند.


نور و چراغ
دیگر از اعتقادات شب سال نو بود که باید شعله و نور و چراغ زیاد در خانه باشد. یعنی اجاقشان روشن و منقلشان با آتش و چراغ هایشان هر چند که دارند و حداقل در هر اطاق یکی دو چراغ روشن داشته باشند.


هفت سین
دیگر از آداب نوروزی، چیدن سفره ی هفت سین بود که برای ساعت تحویل آماده می گردید و بیش از حد به آن اهمیت داده می شد تا آن جا که با نچیدن آن، خرابی روزگار و نگون ساری کار و بار را خود با دست خود خریده بودند و به این صورت انجام می گرفت که در دو سه ساعت جلوتر سفره اش که چلوار یا هر نوع پارچه اما سفید و تمیز بود گسترده، هفت نوع خوردنی از جمله: سیر و سرکه و سماق و سمنو و سبزی و سنجد و سیب در آن نهاده شده با دیگر اشیاء و مأکولات آن را زینت می کردند. اما آن چه هفت سین واقعی را شامل می گردید که سنتی ها و دولت مندان می گستردند عبارت بود از سفره ای بسیار زیبا از گران بهاترین پارچه ها مانند: تِرمه و شال و قلمکار که روی سفید پهن بکنند در بالاترین نقطه ی اطاق یا طالار (تالار).
دیگر تُنگ یا کاسه ی آب که چند ماهی قرمز در آن انداخته بودند به این خاطر که جاندار در سر سفره شان جنب وجوش بکند. دیگر، بشقاب اسفند که رفع قضا و بلا نماید و منتقل اسفند که در سینی تمیز پر از آتش کنار سفره قرار داشته باشد.


تشریفات عید

 نوروز باستانی
 


وسایل پذیرایی و تشریفات عید عبارت بود از آماده ساختن بهترین اطاق ها  از قبیل سه دری و پنج دری و اُرُسی و طالار که اعیان و رجال با مبل و صندلی و میز و عسلی و طبقات پایین تر به نسبت وُسع با قالی و قالیچه و گلیم و جاجیم و پتو و تشکچه های رویه سفید کشیده و پشتی هایی که در اطراف اطاق گسترده و می نهادند زینت می کردند.
اسباب پذیرایی شان عبارت بود از: خوردنی های مختلف، شامل شیرینی های خانگی و بازاری از جمله نان برنجی و نان ولایتی (ولیعهدی) و نان کلوچه و اول نقل و قرص و مسقطی و راحت الحلقوم و نان بادامی و نان نخودچی که قبل از همه به نقل و قرص های رنگارنگ مخلوط به آن ها، تعارف می کردند و بعد از آن با آجیل و شیرینی های درختی مانند کشمش سبز و توت و انجیر خشک و پسته و فندق و بادام و تخمه کدو به اسم (چهارمغز) و نخودچی گُل (نخود بوداده ی اعلا) و کشمش ملایری برای بچه ها و تخم مرغ رنگ کرده که در شیرینی خوری های بلور لب کنگره ی پایه ی کوتاه و آجیل خوری های پیاله مانند پایه دار تَرک تَرک کُنگره دارِ الوان و امثال آن گِرد تا گِرد اطاق بر روی سفره هایی که برای آن کار، پهن شده بود، چیده یا در مَجمَعه (سینی بزرگ) مرتب کرده جلوی مهمان می گذاشتند و هر بچه یک یا دو تخم مرغ رنگ کرده و مُشتی نخودچی کشمش و پول زرد و سفیدی جیره داشت که در «عیدی آمدن» یا هنگام خروج در جیب و دست هایش بگذارند و هر بزرگ مکلف به آن که از تمام خوردنی ها دهنی تازه نماید و هر کوچک تر حق داشت که از بزرگ تر به مناسب سن و مقدار و قرابت عیدی نقدی و جنسی داشته باشد و هر فامیل و همسایه و دوست و آشنا که می توانست از ساعت بعد از تحویل، که ابتدا از کوچک ترها باشد به خانه ی بزرگ ترها رفته دست و روبوسی و دیدار بکنند، که این دیدن ها یا (عید دیدنی)ها برای مردها تا آخر روز دوازدهم عید و برای زن ها تا چهل، پنجاه روز بعد از عید طول می کشید.


البسه ی این روزها از تندترین رنگ های جالب سبز و زرد و سرخ و آبی برای بچه ها و تازه ترین دوخت ها و نوترین چادرهای سیاه برای زن ها بود که با خِش و فِشّ زیاد راه می افتاد و برای مردها قبلا لَباده ها و شال و کلاه ها و سرداری، مردابگی های آبی و سرمه ای و زرد و قهوه ای، همراه گیوه های (آجیده) و (مَلِکی) و (سینه جانی) و (کرمانشاهی) که شهر را حالت دیگر می بخشید.


این تجدید دیدارها در دسته ی اول به دلخواه و صمیمیت و اشتیاق قلبی بود که همگان از آن استقبال کرده آن را نوعی وسیله ی تحکیم ارتباط و دوستی و علاقه به هم می پذیرفتند و در دسته ی دوم اجباری و غیرتمایل و دلخواه که مردم، آن هایی را که باهم کدورت و خصومت و یکی از وظایف بزرگ ترها نسبت به کوچک ترها بود از دوست و قوم و خویش، تا کدورت سال کهنه میانشان نمانده باشد، همراه اطاعت کوچک ترها و طرف اختلاف که پذیرفته و روی هم بوسیده آشتی می کردند.


ساعات اول سال نو
از شروط ساعات اول سال نو بود که اگر تا قبل از ظهر تحویل شده بود، مردها به سر کار یا به دکان هایشان بوده و اگر در خانه بودند به سر کارهایشان بازگشته ساعتی به داد و ستد و کسب و کار بنشینند و اگر در شب، تحویل شده بود تا دکانشان تاریک و عاطل نمانده باشد از ساعت ها جلوتر، چراغ آن را روشن گذاشته تا روز بعد که شب دوم عید باشد روشن نگاه بدارند و باز مشتری اولشان تفال و تطیّری بود که از آن کسب و کار سال جاری را مقیاس می گرفتند، به این ترتیب که مثلا اگر اول مشتری پرخرید و خوب خرید و نقد خرید و بی آزار و به قول معروف، آن روز (مشتری) بود حملِ داد و ستد آن سال را بر خیر و منفعت و روشنایی می کردند و اگر مراجعینشان بدخرید و کم خرید و گدافطرت و نسیه بَر و به اصطلاح (زُحَل) بود آن را نشانه ی بدکسبی و رنج و زحمت بیهوده ی آن سال و ضرر و خسارت می دیدند، و زن ها که برنج پاک کرده و یا آرد خمیر می کردند، به این حساب که تا آخر دستشان در نعمت و برکت بوده باشد و اولین رفت و آمدشان از اطاق به خارج به طرفِ مَبال (مستراح) بود که آن جا را بهترین و خوش یُمن ترین اماکن می دانستند، چنان چه در خرید کفش و چادر نیز به همین طریق که اول باید با آن ها به مبال بروند، در این اعتقاد که تا پاره شوند به عروسی و مهمانی و جشن و سرور می روند. با این فال و نگرانی درباره ی اول تحویل سال نو که اول نفری که با آن ها برخورد بکند جوان و خوش روی و خوش چهره و خوش زبان، یا پیر و زشت و بدبرخورد و عبوس و بد اخم و بیمار و علیل باشد، که سالش مطابق آن می گذرد، اگرچه مردم نیز خود این موارد را رعایت کرده در این ساعات و مخصوصا در روزهای اول سال بلکه تا سیزده کاملا از مزاحمت و کدر ساختن دیگران و کج خلقی و جنگ و اختلاف و ایجاد مزاحمت خودداری می کردند.


حاجی فیروز
چنان چه سابقا در مطربی ذکرش گذشت، «حاجی فیروز» گروهی بودند که از دوران ارباب نوکری و حرم سراداری و خواجه سرا نگه داری به وجود آمده بود، به این خاطر که چون آزاد و یا رانده شده و یا تشکیلات اربابانشان به هم ریخته بی سر و سامان می شدند، به ناچار به خاطر بی مویی صورت و سیاهی چهره و نداشتن بعضی از مخرج های حروف، مورد مسخره ی مردم قرار گرفته امر معاش می کردند، تا لوطی دنبک زن های دوره گرد و مطرب های روحوضی به جذابیت و جلب قلوب و پول سازی شان پی برده، اول لوطی ها و بعد مطرب ها که آموزششان داده به کار مسخرگی شان واداشتند و با از میان رفتن تدریجی شان خود، با سیاه کردن چهره و پوشیدن لباس سرخ و برگردادندن زبان، با نام سیاه و حاجی فیروز مقلدشان گشتند.
لباس سرخ به خاطر نشان بخشی و نام فیروز یکی از اسامی بعد از خریده شدنشان که صاحبانشان به خاطر شگون به رویشان می گذاشتند، مانند: مبارک، سعادت، شربت، بشیر، زمرد و الماس و یاقوت و امثال آن که یکی از آن ها هم فیروز و حاجی فیروز بود. حاجی آن نیز که از همراهی شان با اربابانشان در سفر حج نصیبشان شده بود و به غیر آن و نرفتن مکه هم که در پیری به پاداش خدمت گزاری شان تفویضشان شده بود.
باری، حاجی فیروزهای بدلی این زمان که صحبت اوایل رضاشاه می باشد و از اصلی های شان دیگر اثری نمانده بود از روز دوم عید به گِرد کوچه و بازار به راه افتاده، تا آخر روز سیزدهم نوروز نمایششان به آخر می رسید، با اشعار زیر که همراه دنبک زیر بغل به صورت تک نفره جلوی افراد خوانده و رقصیده شاهی و صد دیناری می گرفتند:
ارباب خودم سَرامُ بَرِیکم
ارباب خودم سرِتو بارا کن
ارباب خودم بُزبُزِ قندی
ارباب خودم چرا نمی خندی
ارباب خودم سیا رو نیگا کن
چسمات میبینه شکر خدا کن
بالا رو نبین چشی زیر پا کن
خدا بهت داده یاد فقرا کن


تفریحات تا سیزده
دو سه روز اول را برای دید و بازدید از بزرگ ترها. اول خانه ی پدر و مادر و سپس به منازل عمو، عمه، دایی و بعد از آن به خویشان دور و نزدیک اختصاص داده که حتما هم از این دست بوسی ها، عوایدی حاصل می گردید، از جمله قواره ی پارچه ها و طلاآلات و کیسه ی لیره اشرفی ها و دستلاف های پول زرد که پدر و مادرها و پدرشوهر مادرشوهر و مادرزن پدرزن ها به عروس و دامادها، مخصوصا اگر سال اول دیدارشان بود می دادند و در همین دیدارهای اولیه بود که روزنشستن یعنی به خانه ماندن خود را هم برای بازدید و پذیرایی معین می کردند و فراغت ها را معمولا از خانه بیرون زده، زیارتی ها به زیارت اول سال نو زیارتگاه و مشارف متبرکه رو آورده، غیرزیارتی ها سر به صحرا و سبزه و دشت و کوهساران نهاده، عیش و عشرتی هایشان به کیف و سرور و عرق خوری و ساز و طرب و ساده گذران هایشان به بساط و سماور و استکان نعلبکی به صحرا بردن و دود و دم ناهار و عصرانه راه انداختن و تریاکی هایشان به لمیدن کنار نهرها و زیر سایه ی درخت ها گذرانده با همین بیابان گذرانی ها هم بود که بازی هایی را هم شروع کرده سرگرمی از صبح تا شب خود فراهم می ساختند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 8:19 توسط |

 

( اصل این نامه در موزه لندن نگهداری می گردد )

از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین
به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد می کنم. شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم ، او که خدای حقیقی است. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب می باشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.

الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید. اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه می باشد.

(محل امضای عمر)
خلیفه المسلمین
عمربن الخطاب

پاسخ یزدگرد سوم به نامه عمربن الخطاب

از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و دیگر نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی.
به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی

به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را بسوی خداوندت الله البر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش می نماییم!

شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!

مردک! تو به من پیشنهاد می کنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت می نمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است.

زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ” پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک “ را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی می کردید ، سوسمار می خوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!

مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن می زنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز می کنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم می کنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب می شوید؟

تو به من می گویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده می نماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر می سازد تا نود حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک می کند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر می سازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.

خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید. اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک می کینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین می گسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار می دهید

شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟

آیا این الله است که به شما فرمان می دهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟

شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما می خواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه می خواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند می باشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا می خواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟

افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی از ارتش شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما می باید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر  و او را به عربی عبادت نمایند . پیشنهاد می نمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی می کردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمین های حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این ”جانوران قسی القلب “ را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.

آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.

من از تو درخواست می کنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ” خیلی مهیب “ و رفتارت ” بسیار وحشیانه “ می باشد.

(محل امضای یزدگرد سوم )
شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 13:1 توسط |



 
منحرفين از خط ولايت مولا علي عليه السلام معتقدند که تمامي زنان پيامبر صلي الله عليه و اله حتي عايشه لقب "ام المومنين" را دارند. و براي ادعاي خويش آيه ذيل را مطرح مي کنند:
النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُم‏. يعني: " پيامبر، نسبت به مؤمنان از خودشان اولى و سزاوارتر است، و همسرانش [در حرمت ازدواج به منزله‏] مادران آنانند." (احزاب/6)

ايشان لقب "ام المومنين" را نوعي افتخار براي زنهاي پيامبر صلي الله عليه و اله محسوب مي کنند. ولي طبق آيات قرآن ما معتقديم که ام المومنين به تنهايي فضيلتي نيست بلکه زنان رسول خدا فقط اگر تقوي پيشه کنند و از خدا بترسند داراي ارزش و مقام مي باشند. و به همين جهت است که قرآن مي فرمايد:

يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً. يعني: "اى همسران پيامبر! شما اگر پرهيزكارى پيشه كنيد [از نظر منزلت و موقعيت‏] مانند هيچ يك از زنان نيستيد، پس در گفتار خود، نرمى و طنّازى نداشته باشيد تا كسى كه بيمار دل است طمع كند، و سخن پسنديده و شايسته گوييد.." (احزاب/32)

همچنين قرآن مي فرمايد:
يَانِسَاءَ النَّبىِ‏ِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَينْ‏ِ وَ كاَنَ ذَالِكَ عَلىَ اللَّهِ يَسِيرًا. يعني: اى همسران پيامبر! هركس از شما كار بسيار زشت آشكارى مرتكب شود [قطعاً پيوند همسرى با پيامبر به او مصونيّت نمى‏دهد، بلكه‏] عذاب براى او دو چندان خواهد شد، و اين [كار] بر خدا آسان است. (آيه:30)

پس ام المومنين تنها به اين معناست که رابطه بين مسلمانان و زنان پيامبر مانند رابطه مادر و فرزند مي باشد. يعني همانطور که فرزند نمي تواند با مادر خويش ازدواج کند، مسلمانان نيز بعد از شهادت پيامبر صلي الله عليه و اله نمي توانند با زنان ايشان ازدواج کنند. و به همين دليل است که قرآن مي فرمايد:

وَ مَا كاَنَ لَكُمْ أَن تُؤْذُواْ رَسُولَ اللَّهِ وَ لَا أَن تَنكِحُواْ أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَالِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمًا. يعني: "و شما را نسزد [و جايز نباشد] كه پيامبر خدا را آزار دهيد. و بر شما هرگز جايز نيست كه پس از او با همسرانش ازدواج كنيد كه اين [كار] نزد خدا بزرگ است." (آيه:53)

و اما عايشه چون جزء زنان پيامبر صلي الله عليه و اله بوده لقب "ام المونين" را داشته است. ولي اين لقب تا آخر عمر براي او باقي نماند! زيرا پيامبر صلي الله عليه و اله حق طلاق زنان خويش را به اميرالمومنين عليه السلام و جانشينان به حق ايشان داده بودند.

قال النبي صلي الله عليه و اله: يا اباالحسن انّ الشرف باق لهنّ (شرف الامّهات) ما دمن لله علي الطاعة فأيّتهنّ عصت الله بعدي بالخروج عليک فأطلق لها في الأزواج و أسقطها من شرف أمومة المومنين.

يعني: پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله به مولا علي عليه السلام فرمودند: اي اباالحسن همانا شرف "ام المومنين" براي زنان من باقي است تا زمانيکه اطاعت خدا را کنند. پس هرکدام از آنها که خدا را به واسطه خروج بر تو عصيان کرد، او را طلاق بده و از شرافت ام المومنين بودن ساقط کن.(1)

اين وظيفه بعد از اميرالمومنين به امام حسن عليه السلام و بعد به امام حسين عليه السلام منتقل شد. و امام حسين عليه السلام عايشه را طلاق دادند.

شيخ حر عاملي در کتاب اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات از کتاب اثبات الوصية نوشته مسعودي (از علماي اهل سنت) نقل مي کند که: پس از کاري که عايشه کرد (مقصودش جلوگيري حسين عليه السلام از دفن حسن بن علي در جوار جدش رسول خدا است) حسين عليه السلام طلاقش را برايش فرستاد. و رسول خدا صلي الله عليه و اله طلاق همسرانش را بعد از خودش به اميرالمومنين عليه السلام و اميرالمومنين به امام حسن عليه السلام و امام حسن عليه السلام به اباعبدالله الحسين عليه السلام داده بود. و رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: بعضي از زنهاي من در روز رستاخيز مرا نخواهند ديد و او زني است که اوصياء بعد از من طلاقش خواهند داد.(2)

ناگفته پيداست که وقتي مي گوييم امام حسين عليه السلام عايشه را طلاق دادند، به اين معناست که او ديگر جزء زنهاي پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله محسوب نمي شود. و بنابراين لقب "ام المومنين" از عايشه برداشته شده و مانند زنهاي معمولي ديگر مي باشد.



اسناد:
(1) سفينة البحار 2/93 و 9/277 ، المناقب ابن شهر آشوب 1/331، الدرجات الرفيعة علي خان 303، شرح اصول الکافي المازندراني 6/368، البحار الانوار علامه مجلسي 27/292 و 48/335 و 71/265 و 108/293 و 110/101 از کافي و بصائر الدرجات. و کتاب کمال الدين و تمام النعمة شيخ صدوق.
(2) اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات 3/135 فصل 72 حديث 903.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 18:58 توسط |

 

مؤسس دولت ایوبیان، صلاح الدین یوسف بن ایوب مشهور به صلاح الدین ایوبی است.شاذی پدر ایوب مردی کرد بود که در شهر دوین (در عربی) در جنوب روان متولد شد اما نویسندگان نسب‏نامه‏ی این خاندان گمان برده‏اند که آنها عرب هستند.

ایوب و برادرش شیرکوه در اواسط قرن ششم هجری به خدمت اتابک نور الدین محمد [زنگی‏] در آمدند و پس از مدتی شیرکوه و برادرزاده‏اش صلاح الدین، از طرف نور الدین برای سرکوبی با شورشهائی که در مصر بروز کرده بود به آن دیار روان شدند.شیرکوه و صلاح الدین برای اولین بار در سال ۵۵۹ ه (۱۱۶۳ م)، و برای دومین بار در سال ۵۶۲ ه (۱۱۶۶ م) به مصر رفتند تا آنکه العاضد آخرین خلیفه‏ی فاطمی ـ شیرکوه را برای جبران خدماتش به وزارت خود برگزید .پس از مرگ ناگهانی شیرکوه، صلاح الدین در سال ۵۶۴ هجری وزارت را در دست گرفت و به الملک الناصر ملقب گردید.او بزودی زمام کارها را در دست گرفت و پس از مدتی العاضد را در سال ۵۶۷ ه (۱۱۷۱ م) از خلافت خلع کرد و فرمان داد که به نام خلیفه‏ی عباسی المستضی‏ء بالله خطبه بخوانند.با وجود آنکه این تغییر عظیم با آرامش تمام انجام یافت، اما باعث شد که بین صلاح الدین و فرمانده‏اش یعنی اتابک نور الدین اختلافاتی بظهور رسد.

اگر نور الدین در سال ۵۶۹ ه (۱۱۷۳ م) وفات نکرده بود، بدون تردید نبردی میان آندو بوقوع می‏پیوست.پس از مرگ نور الدین، صلاح الدین ایوبی ظاهرا نسبت به الملک الصالح اسماعیل بن نور الدین اظهار اطاعت کرد ولی پس از مدتی استقلال کامل خود را اعلان نمود.در دوران صلاح الدین مذهب اهل تسنن به جای تشیع که در دوران خلافت فاطمیان رسمی شده بود شایع شد و مکه و مدینه نیز که قبل از او تحت نظارت و حکومت خلفای مصر قرار داشت در این دوران همچنان در دست صلاح الدین باقی ماند.در سال ۵۶۹ ه (۱۱۷۳ م) صلاح الدین، برادرش تورانشاه را به حکومت یمن منصوب کرد و شعبه‏ی ایوبیان یمن به همین ترتیب بوجود آمد .صلاح الدین پس از آن متوجه‏ی سوریه شد و در سال ۵۷۰ هجری وارد دمشق گردید و علیرغم وجود خاندان نور الدین زنگی، متصرفاتش را وسعت داد تا آنکه بین سالهای ۵۷۰ تا ۵۷۲ ه (۱۱۷۴ ـ ۱۱۷۶ م) حدود مملکت خود را تا رود فرات تثبیت کرد.صلاح الدین تا قبل از وفات الملک الصالح، پسر نور الدین زنگی در سال ۵۷۹ ه (۱۱۸۳ م) بر حلب دست درازی نکرد .در سال ۵۸۱ ه (۱۱۸۵ م) بر موصل مستولی شد و پادشاهان سرزمین جزیره را به اطاعت خود در آورد. اینک مملکت او که از نیل تا فرات ـ به استثنای برخی قلعه‏ها که در دست صلیبیان بود ـ وسعت داشت، فرصتی به او داد تا با صلیبیان به نبرد برخیزد.صلاح الدین در روز بیست و چهارم ربیع الآخر سال ۵۸۳ ه (۱۱۸۷ م) در جنگ حطین واقع در غرب دریاچه‏ی طبریه، مسیحیان بیت المقدس را به سختی شکست داد و پس از سه ماه بیت المقدس را تصرف کرد.در این نبردها تمام قلاع صلیبیان، جز قلعه‏ی صور توسط صلاح الدین مفتوح شد و جنگجویان صلیب که یارای مقاومت در برابر صلاح الدین در خود نیافتند.بزودی پریشان و پراکنده شدند.

سقوط بیت المقدس، اروپائیان را به فکر آغاز جنگ سوم صلیبی انداخت.در سال ه (۱۱۹۵ م) پادشاه انگلستان، ریچارد اول [معروف به ریچارد شیردل‏] و پادشاه فرانسه، فیلیپ اوگوست وارد سرزمین فلسطین شدند و در اثنای محاصره‏ی قلعه‏ی عکا بهم رسیدند.نبرد بین صلاح الدین و پادشاهان انگلستان و فرانسه آغاز شد و مدت یکسال و نیم دوام یافت تا آنکه در سال ۵۸۸ ه (۱۱۹۲ م) یک معاهده‏ی صلح به نفع صلاح الدین بین طرفین به امضاء رسید .

صلاح الدین ایوبی در روز بیست و هفتم صفر سال ۵۸۹ هجری (چهارم مارس ۱۱۹۳ م) در دمشق درگذشت.پس از وفاتش، پسران و برادران و برادرزاده‏هایش، مملکت وسیع او را تقسیم کردند .عادل سیف الدین برادر صلاح الدین که در اروپا به نام «سافادن» معروف است توانست به تدریج بر سایر افراد خاندان مستولی شود.طبیعتا در ابتدای فوت صلاح الدین، فرزندان او به حکومت رسیدند.افضل در دمشق، و عزیز در قاهره، و ظاهر در حلب حکومت را در دست گرفتند.عادل سیف الدین در سال ۵۹۲ ه (۱۱۹۵ م) توانست جای افضل را در دمشق اشغال کند و منصور را که پس از عزیز در قاهره به سلطنت نشسته بود در سال ۵۹۶ ه (۱۱۹۸ م) ساقط نماید.به این ترتیب فقط شهر حلب تا سال ۶۵۸ ه (۱۲۵۹ م) در دست پسران صلاح الدین باقی ماند.

عادل سیف الدین علی برادر صلاح الدین بین سالهای ۵۹۲ تا ۵۹۶ ه (۱۱۹۵ ـ ۱۱۹۹ م) به قسمت اعظم مصر و سوریه تسلط یافت و در سال ۵۹۶ ه (۱۱۹۹ م) پسر خود اوحد ایوبی را بر حکومت میافارقین در جزیره منصوب کرد.به این ترتیب، سیف الدین بر تمام شعب دولت ایوبیان حکومت عالی یافت تا آنکه در سال ۶۱۵ ه (۱۲۱۸ م) فوت کرد و دولت او بوسیله‏ی اولادش به حکومتهای مستقلی در منطقه‏ی مصر و دمشق و کرک و میافارقین و حصن کیفا تبدیل شد.اما ایوبیانی که در حمص و حماة و بعلبک و یمن حکم می‏راندند از شعبه‏های دیگر ایوبیان بودند.ایوبیان مصر که به کرات بر سوریه نیز دست یافتند و از خاندان عادل سیف الدین محسوب می‏شدند، راه را برای حکمرانی ممالیک ترک در سال ۶۴۸ ه (۱۲۵۰ م) گشودند.توضیح آنکه:

تورانشاه در سال ۶۴۷ ه (۱۲۴۹ م) پس از صالح نجم الدین ایوب حکومت را به دست گرفت.پس از قتل تورانشاه، شجرة الدر ازدواج کرد و با لقب سلطان به حکومت مصر دست یافت و آنگاه شجرة الدر را از فرمانروائی خلع کرد.اما سیاست روز چنین اقتضاء می‏کرد که یکی از افراد خاندان ایوبی را ظاهرا بر مسند فرمانروائی بنشاند.به این منظور، اشرف موسی از نوادگان ملک الکامل را که کودکی بیش نبود بر تخت فرمانروائی قرار داد تا آنکه در سال ۶۵۰ ه (۱۲۵۲ م) او را نیز خلع کرد و حکومت ایوبیان مصر را بکلی منقرض نمود.

ایوبیان حلب و ایوبیان مصر بر سر حکومت سوریه با ایوبیان دمشق به نزاع برخاستند اما تمام آنها در سال ۶۵۸ ه (۱۲۳۹ م) در نبرد با مغولان منهدم شدند و پس از مدتی جانشینان عادل سیف الدین نیز که در میافارقین حکم می‏راندند به همین سرنوشت دچار گشتند تا آنکه ممالیک مصر در سال ۶۶۱ ه (۱۲۶۲ م) با فتح حمص، این شعبه را نیز بکلی منقرض کردند.

ایوبیان یمن نیز در سال ۶۲۶ ه (۱۲۲۸ م) جای خود را به بنی رسول دادند و ایوبیان‏بعلبک در سال ۶۴۲ ه (۱۲۴۴ م)، و ایوبیان کرک در سال ۶۶۱ ه (۱۲۶۲ م) منقرض شدند و فقط دو حکومت ایوبی در منطقه باقی ماند: اول ایوبیان حماة که از خانواده‏ی صلاح الدین بودند و تا سال ۷۴۲ ه (۱۳۴۱ م) دوام یافتند، و ابو الفداء مورخ روف نیز از این خاندان است.دوم ایوبیان حصن کیفا که در جزیره حکومت داشتند و تا سال ۹۳۰ ه (۱۵۲۳ م) که سلیمان قانونی امپراطور عثمانی بر آنها تاخت، به حکومت خود ادامه دادند

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 8:54 توسط |

 
 

محنه يا محنت، عنوانى است كه اكثر نويسندگان و مورخانِ متقدم و متأخر، براى محاكم تفتيشِ عقايد عصر مأمون، معتصم و واثق به كار مى‏برند. اين دوره، عموما دامن‏گير فقها و محدثانِ اهل سنت شده و بدين خاطر جمهور اهل سنت، آن را شرّ و بلايى براى اسلام و مصيبتى براى مسلمين مى‏دانند.1 محنه، پى‏آمدهاى ديگرى نيز در پى داشت كه چندان توجهى بدان نشده است و كسانى كه در نوشته‏هاى خود بدان اشاره كرده‏اند، بدون بررسى علل و عواملِ ايجاد آن، تنها به سير حوادث تاريخى توجه داشته‏اند.

با نگاهى به تاريخ، روشن مى‏گردد كه تفتيش عقايد ـ انگيزيسيون ـ سابقه‏اى طولانى دارد و از دوره‏ى باستان به يادگار مانده است، و يادآور شكنجه‏هاى هولناك، كتاب‏سوزان، در آتش افكندن جسم مردم و مهم‏تر از همه، در هم شكستن روح و عزّت انسان‏ها و به سخره گرفتن فكر و آزادى‏شان است.2

وقتى سخن از تفتيش عقايد به ميان مى‏آيد، آدمى بى‏اختيار، قرون وسطاى اروپا را به ياد مى‏آورد، و اين سؤال مطرح مى‏شود كه آيا محنه و جريان آن، نوعى تفتيش عقايد بود؟ آيا بين آن‏چه در اروپاى مسيحى گذشت با آن‏چه در عصر عباسى روى داد، شباهتى وجود دارد؟

اين دوره، با صدور حكمى از جانب مأمون، كه به معتزله اجازه مى‏داد تا به تفتيش عقايد مردم پرداخته، هر كس از قضات، محدثين و كاركنان ديوان كه به خلق قرآن ـ مخلوق و محدث بودن قرآن ـ معتقد نبود را از مشاغلِ خود اخراج نمايند؛ آغاز گرديد.3

اكثر پژوهش‏گرانِ معاصر كه در نوشته‏هاى خود، اشاره‏اى به اين جريان نموده‏اند، از آن با عنوان نوعى تفتيش عقايد نام برده‏اند. نويسنده‏ى كتاب عصرالمأمون از محنه، با عنوان دادگاهِ تفتيش عقايد نام مى‏برد.4

فيليپ حتّى در اين زمينه مى‏نويسد:

قضيه‏ى خلق قرآن، محك عقيده‏ى مسلمانان شد و قاضيان نيز بايد شخصا اين امتحان را مى‏گذرانيدند، كه اين خود نوعى تفتيش عقايد بود و همه‏ى كسانى را كه منكر اين عقيده بودند به محاكمه مى‏كشيدند... .5

هم‏چنين دكتر مشكور آورده است:

اداره‏ى ويژه‏اى به نام محنه كه گونه‏اى انگيزيسيون بود، تأسيس شد و عده‏اى از علما براى بازجويى، به آن احضار شدند.6

پژوهش‏گران غربى كه به بررسى اين دوره علاقه نشان داده‏اند، اين مقطع از تاريخ اسلام را دوره‏ى تفتيش عقايد مى‏دانند.7 تفتيش عقايد در جهان اسلام، تنها به اين مورد، محدود نمى‏شود بلكه در عصر اموى نيز اقداماتى در زمينه‏ى مقابله با عقايدِ تشيع صورت گرفته بود، ولى بايد اذعان نمود كه محاكمِ محنه، نخستين محكمه‏هاى منظم، در تاريخ اسلام مى‏باشند كه براى محاكمه‏ى مخالفان و سركوب ايشان توسط دستگاه خلافت عباسى، ايجاد شد.

معناى لغوى و سير تاريخى محنه

محنه در لغت به معنى آزمايش، بليّه، بلا، داهيّه، آفت، فتنه، سختى و... مى‏باشد،8 مانند سختى و شكنجه‏اى كه پيروان على عليه‏السلام و اهل بيت عليهم‏السلام ، دچار آن شدند.9 هم چنين از كلمه‏ى محنه،10 آزمون يا محاكمه، آزردن، ضايع كردنِ شخصيّت، شلاق زدن، تهديد كردن نيز استنباط مى‏شود.11

محنه در معناى ديگر، به آزمون عقيده‏ى قضات، شهود و محدثين، با قوانين و سؤالاتِ كلامى نيز گفته مى‏شود و12 اسمى شده براى عملِ تفتيش و آزمون عقيده‏ى قضات و شهود و محدّثين، در امر محدث و مخلوق بودن يا ازلى و قديم بودن قرآن.13

منظور از محنه در اين‏جا، عبارت از دستگاه تفتيش عقايدى است كه با هم‏كارىِ معتزله، توسط مأمون در اواخر حكومتش، براى امتحان مخالفانِ عقيده‏ى رسمىِ حكومت به وجود آمد و تا زمان روى كار آمدن متوكل، ادامه يافت.

با توجه به گزارش‏هاى منابع موجود، مأمون در سال 212 قمرى نظريه‏ى مخلوق بودنِ قرآن را اعلام كرد و قائل به مخلوق بودن آن شد، ولى به اين علت كه زمينه مساعد نبود، به اعلام و تبليغ رسمى آن اقدام نكرد. او نياز به زمان داشت تا رسما عقيده‏ى خود را در اين مورد ابراز نمايد. بالاخره مأمون در اواخر حكومت خود، چهار ماه قبل از مرگش، طى نامه‏اى كه به بغداد فرستاد، آن را رسما اعلام و قواى حكومتى و لشكرى خود را، براى پيش‏برد آن به كار بست. اين جريان مخالفان اين عقيده و حتى كسانى كه در مقابل آن سكوت كرده بودند را به سختى و گرفتارى دچار ساخت. اين جريان، با تبعيّت معتصم و واثق، تا سال (234 ق) ادامه يافت.14 منابع تاريخى رسميت عقيده‏ى خلق قرآن را، در ذيل حوادثِ سال 218 ق، ذكر كرده‏اند.

مأمون از زمان اعلام اين دستور تا زمان مرگش، در بغداد حضور نداشت و درگير جنگ با امپراتورى بيزانس بود. از برخى منابع، بر مى‏آيد كه وى قبل از آن كه رسما دستور محنت را صادر نمايد، به امتحان در مورد قرآن مى‏پرداخت. از برخى گزارش‏هاى تاريخى اين گونه به دست مى‏آيد كه محنه از رقه يا دمشق آغاز شده است.15 در ربيع‏الاول سال 217 قمرى، ابو مسهر دمشقى، كه از فقهاى دمشق بود در مورد خلقِ قرآن، مورد امتحان قرار گرفت و نظر رسمى حكومت را پذيرفت و اقرار به مخلوق بودن قرآن نمود.16

جريان رقه بدين صورت بود كه در سال 218 قمرى مأمون از رقه، نامه‏اى حاوى دستورالعمل ايجاد محكمه‏اى براى امتحان، به حاكم بغداد نوشت كه محنه نام گرفت و از سال (218 ق/ 833م تا 234 ق/ 848م) ادامه يافت.17 در نامه آمده بود كه تمام پيشوايانِ بزرگ و علماى فقه و تفسير را در يك مجلس جمع كنند و از آن‏ها در مورد عقيده‏ى رسمى حكومت، آزمايش و سؤال نمايند و جواب هر يك از ايشان را اطلاع دهند.18 فرمان، تمام قضات، محدثين، معلمان قرآن، مؤذنين، علما و شهود را شامل مى‏شد و در رابطه با خلق قرآن، امتحان گرديدند.19

سختىِ بزرگى كه براى علما به وجود آمد،20 اين بود كه اكثر ايشان، يا از روى اعتقاد و يا بنا به مصلحتِ وقت، با خليفه اظهار موافقت نمودند. اكثر آنها به دليل ترس آن را پذيرفتند و تنها تعداد معدودى، شروع به مخالفتِ با آن نمودند.

على‏رغم كوشش‏هاى شُرطه‏ى بغداد، كه آزمايش قاضيان و محدثان، بر عهده‏ى آنان بود، سياستِ خليفه، با مقاومت سختى از سوى برخى فقها روبه‏رو شد؛ بيش‏تر كسانى كه مورد پرسش قرار گرفته بودند به مخلوق بودن قرآن اعتراف كردند، اما اغلب اين اعترافات، تنها زبانى و از روى ترس بود. زيرا در پرسشنامه‏ى رسمى، ايشان به خاطر گمراه كردنِ مردم، مورد حمله قرار گرفته بودند،21 و مأمون دستور داده بود هر كس به مخالفت با آن بپردازد دستگير شود.22

از نوشته‏هاى ابن مسكويه بر مى‏آيد كه، مأمون همراه نامه‏اى كه فرستاده بود عده‏اى از جمله: محمّد بن سعد واقدى، يزيد بن هارون، يحيى بن معين و زهير بن حرف را فرستاد تا شاهد اجراى آن باشند.23

بعد از وصول نامه‏ى اولِ24 مأمون، حاكم بغداد دستور احضار عده‏اى از فقها و بزرگان شهر را صادر و دستور خليفه را به اطلاع آنها رساند و جواب‏هاى هر يك را براى مأمون فرستاد. از جمله‏ى ايشان مى‏توان قاضى‏القضات بشر بن وليد، مقاتل، احمد بن حنبل، قتيبه و على بن جعد را نام برد. به عقيده‏ى مورّخين، كه عمدتا اهل سنت مى‏باشند، اين عمل، بدعت بزرگى به شمار مى‏آيد كه اكثر علما با اكراه به آن تن دادند و پذيرش عقيده‏ى رسمى حكومت، بيش‏تر به خاطر حفظ جانشان بوده است.25

سال 218 قمرى سخت‏ترين سالى بود كه در ايام محنه بر فقها و علما گذشت، مأمون شديدا بر ايشان سخت گرفت و مخالفان نظرياتش را مورد ضرب و شتم قرار داد. وضع چنان شد كه دوران وحشتِ طاقت فرسايى، بر مردم و علماى اهل سنّت مستولى شد، تا اين كه چند سال بعد، متوكل عباسى وضع را به سود ايشان تغيير داد.26

مأمون عقيده داشت، آنهايى كه قائل به مخلوق بودنِ قرآن نيستند، بايد از شرك خود باز گردند، در غير اين صورت خونشان ريخته خواهد شد. مرگ زود هنگام مأمون به وى اجازه نداد تا اين اقدام را به نتيجه‏ى دلخواه برساند. او در حين مرگ، به جانشينش معتصم توصيه نمود تا اقداماتش را دنبال نمايد.27 معتصم، حاكمى معتزلى مذهب بود، ولى برخلاف مأمون، چندان در علوم وارد نبود و فردى عامى و داراى ذوق سپاهيگرى بود....28 در زمان وى سخت‏گيرى نسبت به عقايد مخالف ادامه يافت و معتزله نزد دستگاه خلافت، تقرّب بيش‏ترى يافتند.29 وى، احمد بن ابى دؤاد ايادى را كه از معتزليانِ معروف بود منصب قاضى القضاتى داد30 و بشر بن وليد را كه از جمله‏ى قضات بود به علّت عدم پذيرش مخلوق بودن قرآن، در خانه‏ى خود حبس نمود.31

معتصم، در دنباله‏ى اقداماتش، به سال 219 قمرى نامه‏اى مبنى بر ادامه‏ى امتحان در مورد خلق قرآن صادرنمود.32 طبرى كه كامل‏ترين خبر را نسبت به منابع ديگر ارائه داده، متن نامه را در كتاب تاريخ خود، ثبت كرده است ولى در آن، هيچ اشاره‏اى به محنت نشده است.33

اكثر مورخين، دوره‏ى معتصم را، عصر گسترشِ محنه مى‏نامند،34 ولى هيچ اشاره‏اى بر وقايع و حوادث و جرياناتى كه روى داد، نمى‏كنند، حتى گاهى، اخبارى متضاد در برخى منابع آمده است.35 به نظر مى‏رسد اخبارى كه مورخين، در تواريخ خود ثبت نموده‏اند، بيش‏تر به خاطر ماجراىِ احضار احمد بن حنبل، بنيان‏گذار فقه حنبلى، به محكمه‏ى محنه، در سال 220 قمرى باشد كه وى به علت مخالفت با عقيده‏ى رسمى حكومت، شديدا شكنجه گرديد.

از افرادى كه نقش عمده‏اى در اين وقايع بر عهده داشته عبدالملك بن زيّات، از معتزليانِ معروف بود كه به مقام وزارت معتصم نيز رسيده بود.

با مرگ معتصم، واثق در سال 227 قمرى جاى وى را گرفت. خليفه‏ى جديد نيز، معتزلى مذهب بود. او اصول و مبادىِ اعتقادى معتزله را ترويج مى‏نمود و در بسط و گسترش آن مى‏كوشيد. وى مردم را ملزم نموده بود تا عقيده‏ى مخلوق بودن قرآن را بپذيرند.36 تحت حمايت واثق، ابن ابى دؤاد كه هم‏چنان منصب قاضى‏القضاتى را داشت، قدرت و نفوذ زيادى كسب كرد. اكثر مورخين، گسترش و شدت محنه را در اين دوره، نتيجه‏ى نفوذ ابن ابى دؤاد، بر واثق37 مى‏دانند. منابع موجود، در اخبار خود عصر واثق را دوره‏ى ضرب و شتم و بلا نام مى‏برند.38 از فحواى برخى منابع، چنين استدلال مى‏شود كه پاى مردم عادّى نيز به جريان محنه كشيده شد.39 به علت دستور ابن ابى دؤاد به قضات ساير شهرها، كه مردم را در مورد مخلوق بودن قرآن، امتحان كنند، عده‏ى زيادى زندانى شدند.40

به كارگزاران و حاكمان ايالات، تأكيد شد كسانى را كه تا آن زمان امتحان نشده‏اند به دادگاه فرا خوانده شوند، كه از نتايج امر اطلاع چندانى وجود ندارد.41 در همين زمان، جماعتى از علماى مصر، براى امتحان به بغداد فرا خوانده شدند كه ابو يعقوب بويطى از جمله‏ى ايشان بود. گفته مى‏شود نامه‏ى واثق به محمّد بن ابى ليث، در مورد امتحان همه‏ى مردم، فقيهان، محدّثان، مؤذنين و ايجاد محنه، هيچ واكنشى در پى نداشت و به دستور ابى ليث، كاتبان بر مساجد نوشتند، نيست خدايى جز خداوند قرآن مخلوق و به دنبال آن، فقهاى پيرو مالك و شافعى را، از حضورِ در مساجد منع كردند.42

علل و عوامل سياسى اجتماعى تكوين محنه

علل و عواملى كه موجب ايجاد اين جريان گرديد، از عمده مسائلى است كه كم‏تر به آن توجه شده است. شناخت اين علل و عوامل، به روشن شدنِ بسيارى از سؤالات و ابهامات كمك مى‏كند. يكى از دلايلِ ايجاد محنه را مى‏توان قدرت‏يابى فقها و محدّثين و ايجادِ نوعى قدرتِ موازى با قدرت حكومتىِ دستگاهِ خلافت دانست. بررسىِ چگونگى و روندِ شكل‏گيرى اين قدرت، مى‏تواند تا حدى ابهامات را روشن نمايد.

پس از تكوين نخستين حكومت اسلامى در مدينه، كه با حضور پيامبر و به رهبرى ايشان تشكيل شد؛ آن حضرت، علاوه بر اين كه وظيفه‏ى رساندن وحى را داشتند، وظايف حكومتى را نيز عهده‏دار بودند. با توجه به دلايلِ منطقى و عقلانى، مى‏توان گفت كه خلفاى پيامبر نيز، به عنوان جانشين وى، چه ائمه‏ى معصوم و چه خلفاى غير معصوم، قلمرو قدرتشان، همان قلمرو قدرت انحصارىِ پيامبر خواهد بود. با توجه به حوزه‏ى قدرت حكومتى پيامبر بود كه خلفاى ايشان (خلفاى راشدين)، تجزيه‏ى قدرت را نپذيرفتند و كوشيدند تا با انحصارِ قدرت در خويش، به ادعاى اين كه آنان با صلاحيّت‏ترين افراد در همه‏ى زمينه‏هاى ادارى، سياسى، قضايى و اقتصادى...، هستند، به اداره‏ى حكومت اسلامى مبادرت كنند. در اين دوره، خليفه تنها عهده‏دار وظيفه‏ى رهبرىِ ادارى و سياسى نبود، بلكه بالاترين مرجع مراجعات فقهى، قضايى، اقتصادى و... به شمار مى‏رفت.

با فرا رسيدن عصر اموى،43 اگر چه تمركز قدرتِ سياسى، ابعاد عميق‏ترى گرفت و در قالب استبداد جلوه كرد؛ اما از آن جا كه روشن بود كه معاويه و جانشينان وى، هيچ كدام داراى افضليّت و حتى فضل در زمينه‏ى كليه‏ى وظايفِ حكومتى نبودند. عملاً و تدريجا قدرتِ سياسى و ادارى در انحصار آنها قرار گرفت، اما وظايفِ ديگر، به خصوص صدور فتاواى شرعيه و احكام قضايى، بر عهده‏ى كسانى افتاد كه حاكمان اموى، ايشان را صاحب نظرتر از خويش مى‏شمردند و چاره‏اى نداشتند كه براى حفظ ظاهر امور، از مقام علمىِ ايشان بهره جويند.

پس از سقوط امويان و قدرت‏گيرى بنى‏عباس، ابوالعبّاس سفاح و منصور دوانيقى و اخلاف ايشان، يكى پس از ديگرى قدرت ادارى و سياسى كشور اسلامى را در دست گرفتند. ايشان كم‏تر از آن بودند كه، جامعه ايشان را به عنوان رجالِ صاحب‏نظر و صاحب فتوى در امور شرعيّه، قضاوت و ديگر زمينه‏هاى فقه اسلامى بداند، ايشان، عملاً ناگزير گشتند تا مراجعه‏ى مردم به صاحب‏نظران فقهى را بپذيرند و حتى به فكر سپردن مقام قضاوت، به افراد صاحب صلاحيت افتادند. تسليم خلفاى عبّاسى به اين معنى، روند تقسيم و تجزيّه‏ى وظايف رييس حكومت اسلامى را تثبيت كرد. ايشان ناگزير شدند تا مردم را در فتوا به رجال دينىِ صاحب صلاحيت، ارجاع دهند و به تدريج، در تشكيلات حكومتىِ خويش براى اين رجال، جايگاه ويژه‏اى بگشايند. مقام قضا و مناصب قاضى‏القضاتى، برجسته‏ترين نهادى بود كه به دنبال همين تسليمِ اجتناب‏ناپذيرِ عباسيان به واقعيت پديد آمد.44

مسئله‏ى حكومت عباسيان، زمانى حادتر شد كه ايشان به پايگاه اجتماعىِ خاصّى دست يافتند. عامه‏ى مردم، به دليل اين كه در امور مذهبى نيازمند به فتوى و راهنمايى اين پايگاه بودند، به صورت پيروانى مقلّد در آمدند و پيرو نظرات ايشان شدند.45 هم چنين ايشان به عنوان طرف‏دارانِ سنتىِ شاخه‏اى از عباسيان به شمار مى‏رفتند كه در حمايت از امين در مقابل مأمون مؤثر بودند. در واقع «با نگاهى به هويت قضات، فقها و محدّثان كه جزو اصحاب حديث به شمار مى‏آيند مى‏توان ايشان را جزو دشمنان سياسى به حساب آورد».46 در واقع دولت، از اخلاص و دوستى ايشان، در همراهى خود اطمينان نداشت، زيرا عده‏اى مخالف، در بين ايشان وجود داشت.47

با شكست جناح عربى و سنتىِ خلافت عباسى، مأمون كه در امور سياسى و درك اوضاع و احوال زمان فردى زيرك و كارآمد بود، حكومت را به دست گرفت. او آشكارا تمايلات و گرايش‏هاى معتزلى داشت. وى «قوام و استوارى دين را منوط به تنفيذِ احكام شرعى مى‏دانست، بدين منظور معتزله را به عنوان مذهب رسمى دولت ـ خلافت ـ برگزيد...».48 در واقع، ايجاد محنت از رويكردهاى سياسى و شخصى از جانب مأمون و الزاماتِ سياسىِ حكومت، از جانب معتصم و واثق بود.49 به تعبير ديگر، محنتِ خلق قرآن، يك مقوله‏ى سياسى بود. «امتحان با قرآنِ مخلوق، به روشنى طبيعت حكومت و ماهيتش را آشكار مى‏كند؛ اين اقدامات، براى استحكامِ سياسى و دينىِ اين دولت انجام شده است».50 مأمون، خطر بالقوه‏ى اهل حديث را درك كرده بود و قدرت ايشان را تهديدى براى دولتش مى‏دانست.51 ايجاد اين جريان، يعنى محنت، نشان دهنده‏ى واقع‏بينىِ سياسىِ وى52 و جريانى براى جلوگيرى از قدرت و سلطه‏ى اهل دين بود.53

ايجاد محنه، به خاطر ترسى بود كه از قدرتِ موازى با قدرت حاكميت، ايجاد شده بود و اساس حكومت را تهديد مى‏كرد. گاهى اين قدرت موازى، با قدرت خليفه تقابل پيدا مى‏كرد.54 جريان محنت نشان دهنده‏ى رقابت بين اهل دين و دولت، در اسلام بود.55 به نظر مى‏رسد كه هدف ديگر مأمون از پذيرش عقيده‏ى معتزله، اين بود كه مسلمين را در چارچوب عقايد ايشان، به نفع خود متّحد سازد و اختلافات را به سود حكومت از بين ببرد. در اصل ايجاد محنه راهى براى «حفظ وجهه‏ى شرعىِ خلافت، و مرجعى براى حلّ و فصل مسائل اجتماعى» بود.56 در حقيقت، هدف مأمون از اين اقدام، تلفيقِ قدرتِ دينى و سلطه‏ى دنيايى با هم بوده است.57 دليل ديگر ايجاد محنه، جلوگيرى از ايجاد قدرت موازىِ ديگرى بود كه كم‏كم جاى خود را، در جامعه باز مى‏كرد و در ميان قشر روشن‏فكر جامعه و كسانى كه از افكار سنتى خسته شده بودند، رو به گسترش بود. اين خطر، همانا ترس از قدرت‏يابى معتزله بود، كه مأمون با زيركى خود به آن پى برده بود و بدين خاطر به سمت آن گرايش يافت كه در اين زمينه نيز موفق بود، زيرا عقايد معتزله را تبديل به عقيده‏ى رسمى، براى حكومت خود نمود.

در جريان محنه، وقتى عقيده‏ى معتزله تبديل به وسيله‏اى در دست حكومت شد، از مسير اصلى خود منحرف و به دستگاهى براى كنترل مخالفان تبديل گرديد.

در واقع، مأمون و جانشينانش با ايجاد محنه، به دو هدف عمده‏ى خود جامه‏ى عمل پوشاندند؛ ابتدا از قدرت فقها و محدّثين كاستند. زيرا بعد از اين عصر، شاهد ظهور هيچ فقيه نيرومندى كه مذهب فقهىِ پايدارى ايجاد نمايد و داراى پايگاه اجتماعى همسان با ايشان باشد، پا به عرصه نگذاشت و عصر فقهاى بزرگ به پايان رسيد، ثانيا عقيده‏ى معتزله را نزد عموم بى‏اعتبار و از رونق انداخت. بعد از اين جريانات، معتزله قدرت و پايگاه خود را از دست دادند.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 16:30 توسط |

مقدمه
زندگانی محمد ابن عبدالله(ص) پیامبر اسلام، از جهات متعدد موضوع بحث و تحقیق و نقض و ابرام بوده در این میان خصوصا جنگ‌های پیامبر همیشه مورد بحث بوده است.
در قرون اخیر نیز که شرق‌شناسی (orientalism) در غرب، ابتدا بیشتر با اهداف استعماری و بعدها بیشتر به مثابه‌ی رشته‌ای علمی رواج یافت، برخی از جنگ‌های پیامبر مورد طعن طاعنان و خرده‌گیری برخی از مستشرقان قرار گرفت. پاره‌ای از روشنفکران شرقی نیز، متاثر از تحقیقات شرق‌شناسانه، از همین ناحیه پیامبر را متهم به «خشونت» کرده‌اند.
یکی از غزوه‌های پیامبر که بیش از دیگر غزوه‌ها از همین زاویه مورد بحث قرار گرفته است، غزوه‌ی بنی قریظه» است. کشتن تعداد زیادی از یهودیان به تایید پیامبر در این جنگ، عده‌ای از مستشرقان و روشنفکران را بر انگیخته است تا گواهی برای انتساب خشونت‌پروری به پیامبر و اسلام فراهم آورند. 
در این جستار، به قدر حوصله و بضاعت خود و منابعی که در اختیار داریم، این غزوه را خواهیم کاوید و جوانب آن را بررسی خواهیم کرد.   
1. زمینه‌ی شکل‌گیری غزوه‌ی بنی‌قریظه
عزوه‌ بنی قریظه را باید جنگی در ادامه‌ی جنگ احزاب یا خندق دانست. مشرکان پس از دو سال از جنگ احد، مهیای جنگی عظیم با پیامبر و یاران او شدند، جنگی که به قصد نابودی پیامبر و تمامی یاران او و پایان رساندن کار اسلام بود. برای این کار از قبایل دشمن پیامبر و هم‌چنین برخی از قبایل یهودی که با پیامبر پیمان بسته بودند ، نیز سود جستند. نتیجه‌ی کار، جنگی بود که با تاکتیک جنگی سپاه پیامبر که بنابر روایتی آن‌را سلمان، که به تازگی به سپاه اسلام پیوسته بود، به پیامبر آموخت  به نفع پیامبر و سپاه او تمام شد. آنان با کندن خندق در اطراف مدینه راه را بر سپاه دشمن بستند و روزها در محاصره‌ی آنان باقی ماندند. در این میان سپاه دشمن نیز که یارای گذشتن از خندق‌ها را نداشت، به تحریک طایفه‌ی بنی قریظه که با پیامبر پیمان بسته بودند، پرداخت و در نهایت توانست آن‌ها را به پیمان‌شکنی راضی کند. این‌گونه بود که آنان از شرق مدینه به ایذاء و اذیت و ایجاد
نا امنی در داخل مدینه پرداختند. رسیدن خبر این خیانت به سپاه محمد (ص) گروهی را نسبت به ادامه‌ی جنگ مردد ساخت. آنان نگران این بودند که یهودیان پیمان‌شکن بنی قریظه به زن و فرزندان آنان در مدینه آسیب برسانند. پیامبر سعد ابن مُعاذ، رییس قبیله‌ی اوس  و یکی دیگر از یاران خود را به میان بنی قریظیان فرستاد تا خبر بیاروند. آنان به میان بنی قریظیان رفتند و دریافتند که خبر خیانت آنان درست است و کارشان با آن‌ها به درشتی و دعوا کشید. پیامبر نیز با یافتن فردی از سپاه دشمن به نام نُعیم ابن مسعود
اشجعی که پنهانی به او ایمان آورده بود، وی را به ایجاد اختلاف میان مشرکان با بنی قریظه فراخواند او نیز با درایت چنین کرد و مشرکان نیز پس از روزها محاصره‌ی بی حاصل و با از دست دادن یل پهلوانی به نام عمرو ابن عبدود که کشتن او به دست علی انجام شد و رعبی در دل دشمن افکند، و در شبی که طوفان دهشتناکی وزید، محاصره‌ی مدینه را ترک گفتند و با هزیمت بازگشتند.
مسلمانان به پیروزی مطلق دست یافته بودند و پیامبر از جنگ فارغ شد اما جنگ احزاب، آبستن جنگی دیگر بود.
2. غزوه‌ی بنی‌قریظه
این جنگ، آخرین جنگ پیامبر در سال پنجم هجری بود و از آن رو غزوه‌ی بنی‌قریظه نامیده شد که جنگی بود علیه قومی یهودی به نام بنی‌قریظه که، هم‌چنان‌که پیش‌تر توضیح داده شد، پیمان خود را با پیامبر نقض کردند و به یاری دشمنان پیامبر پیوستند.
پیامبر از جنگ پیروزمندانه‌ی خندق فارغ گشته بود که، بنا بر نقل منابع تاریخی، جبرئیل به سوی او آمد و گفت: «ای محمد سلاح بر زمین نهاده‌ای؟» گفت: آری جبرئیل گفت اما فرشتگان سلاح بر زمین ننهاده‌اند و خداوند به تو فرمان می‌دهد که به سوی بنی قریظه بروی» .
پیامبر دستور داد که هرکس شنونده‌ی مطیعی است نماز عصر خود را نگذارد مگر در بنی‌قریظه. 
لشکریان پیامبر به سوی بنی‌قریظه شتافتند و آن‌جا را 25 یا یک ماه محاصره کردند چنان‌که کار بر ساکنان بنی‌قریظه تنگ شد و صدای ناله‌ی آنان به گوش رسید. بر اساس گفته‌ی برخی از مورخان، محاصره‌ در ماه ذی‌القعده آغاز و در اوایل ذی‌الحجه سال پنجم هجری پایان یافت  و در نهایت کسی را پیش پیامبر فرستادند که اجازه دهد با ابولبابه، که از قبیله‌ی اوس و دوست و مشاور بنی‌قریظه بود، مشورت کنند و ابولبابه به درون قلعه رفت و در پاسخ به سوال بنی‌قریظه که آیا تسلیم شویم گفت آری اما با دست به گلوی خود اشاره کرد که یعنی کشته می‌شوید اما خود می‌گوید قدم از قدم برنداشتم که دانستم به محمد خیانت کرده‌ام پس به پیش پیامبر بازنگشت و به مسجدی رفت و خود را به ستونی بست و گفت تا پیامبر توبه‌ام را نپذیرد خود را از این‌جا باز نمی‌کنم و پیامبر توبه‌ی او را پذیرفت.
پیکی از بنی‌قریظه به پیش پیامبر آمد و از او خواست تا اموال منقول خود را بردارند و از مدینه بروند، پیامبر نپذیرفت، دوباره پیشنهاد داد که اموال منقول خود را نیز باقی بگذارند، پیامبر باز هم نپذرفت و گفت تنها باید تسلیم شوند. آنان نیز در نهایت تسلیم شدند.
پیامبر کار داوری در باب سرنوشت بنی‌قریظه را به رییس قبیله‌ی اوس، سعد ابن مُعاذ واگذار کرد. سعد ابن معاذ که در جنگ خندق مجروح شده بود در خیمه‌ای نگهداری می‌شد. یهودیان بنی‌قریظه نیز داوری او را پذیرفتند. در این هنگام جوانان اوس برخاستند و سعد را با تشریفاتی به پیش پیامبر آوردند. در راه نیز به طور مکرر از وی خواستند تا از گناه بنی‌قریظه بگذرند. از آن‌جا که در گذشته یهودیان بنی‌قینقاع با مداخله‌ی خزرجیان
بخشیده شده بودند و پیامبر از ریختن خون آن‌ها خودداری کرده بود، اکنون اوسیان برای رقابت با خزرجیان، می‌خواستند تا بنی‌قریظه بخشیده شود.
به این نکته توجه شود که سعد یکی از همان کسانی است که پیامبر آنان را برای گرفتن خبر درباب خیانت بنی‌قریظه به میان آنان فرستاد و او با بنی‌قریظه درگیر شد.
سعد حکم کرد که مردان‌ بنی قریظه کشته شوند، اموال‌شان تقسیم گردد و زنان و فرزندان‌شان اسیر شوند. 
روایت شده است که پیامبر پس از حکم سعد گفت: «به خدا قسم مطابق آن‌چه خدا بر فراز هفت آسمان حکم کرد، حکم کردی.»
پس اسیران را به بازار مدینه بردند و خندق‌هایی کندند و آن‌ها را دسته دسته آوردند و بر لبه‌ی خندق، گردن زدند یک زن نیز که با پرتاب سنگ آسیا یکی از سپاه اسلام را کشته بود، اعدام شد. تعداد کشتگان، ششصد یا هفتصد یا هشتصد یا نهایتا نهصد نفر تخمین زده شده‌اند.  چهار نفر اسلام آوردند و از اعدام نجات یافتند.
3. تحلیل جنگ بنی‌قریظه
1.3- خشونت در برخورد با بنی‌قریظه
اکنون وقت آن رسیده است که به تحلیل این جنگ خصوصا از منظری که در ابتدای این جستار به آن اشاره کردیم بپردازیم، یعنی منظر انتساب خشونت به پیامبر و اسلام به سبب کشتار مردان بنی‌قریظه.
اولا این نکته قابل طرح است که برخی از محققان تاریخ اسلام، کوشیده‌اند در وثاقت تاریخی داستان بنی‌قریظه تردید روا دارند. از این جمله است، دکتر سید جعفر شهیدی که معتقد است: «در مورد یهودیان بنی‌قریظه،
قرینه‌های خارجی عموما وقوع چنین کشتار دسته جمعی را رد می‌کند.»
قرینه‌های خارجیِ دکتر شهیدی برای این ادعا به نحو مختصر عبارت‌اند از:
1. منابع تاریخی در باب چگونگی پایان کار بنی‌قریظه گزارش‌های مختلف و مضطربی دارند. چنان‌که در برخی منابع سعد، به عنوان حکم انتخاب می‌شود اما در برخی دیگر از منابع تنها با این حکم مواقفت می‌کند و در برابر اعتراض اوسیان به این حکم از آن دفاع می‌کند. هم‌چنین در باب کیفیت قتل بنی‌قریظه هم اختلافاتی وجود دارد.
2. اگر تعداد مردان بالغ بنی‌قریظه، نهصد نفر باشد، این تعداد به تقریب نشانه‌ی چهار هزار انسان یا بیشتر است، اما «مگر در آن روزگار در مدینه و پیرامون آن چند هزار تن زندگی می‌کردند که تنها چهار هزار تن در آبادانی‌های بنی قریظه ساکن باشند؟» 
3. سیرت پیامبر در جنگ‌های پیش و پس از بنی‌قریظه بر عطوفت بوده است
و همیشه بخشش را بر انتقام و کشتار مقدم می‌داشته است.
4. رفتار پیامبر از آغاز ورود به مدینه چنان بود که تمایل هر دو طرف را به یک اندازه رعایت می‌کرد، پس بعید به نظر می‌رسد که میان این دو گروه تبعیضی قائل شود و تقاضای عفو خزرجیان در حق یهودیان بنی نضیر را بپذیرد اما تقاضای عفو اوسیان در حق بنی‌قریظه را نپذیرد. چنین کاری موجب فخر خزرجیان بر اوسیان می‌شد و آن‌ها می‌توانستند بر اوسیان فخر
بفروشند که ما نزد پیامبر مقرب‌تریم زیرا پیامبر تقاضای عفو ما را پذیرفت
اما تقاضای عفو شما را نپذیرفت.
5. پس از درگذشت پیامبر، کینه‌ی اوس (انصار) و خزرج (مهاجران) زنده شد و با روی کار آمدن معاویه، تاریخ‌نویسان و شاعران بنا را بر تحقیر انصار و اهالی مدینه گذاردند و داستان جنگ‌های دوره‌ی پیامبر دستکاری شد و  احتمالا داستان بنی‌قریظه را چنین جعل کردند تا بگویند پیامبر خزرجیان را محترم‌تر از اوسیان می‌دانست و رییس قبیله‌ی اوس، جانب هم‌پیمانان خود را نگرفت.
این خلاصه‌ی ادله‌ی دکتر شهیدی در مجعول دانستن سرنوشت قوم بنی‌قریظه بود. اما دلیلی که در پاسخ به این ادعا می‌توان اقامه کرد و برخی از محققان نیز در پاسخ به دکتر شهیدی اقامه کرده‌اند  این است که ظاهر دو آیه از آیات مربوط به جنگ احزاب، کشتار و اسارت بنی‌قریظه  را تایید می‌کند:
«و کسانی از اهل کتاب را که با [مشرکان] همپشتی کرده بودند، از
دژهایشان به زیر آورد و در دلهایشان هراس افکند: گروهی را می‌کشتید و گروهی را اسیر می‌کردید و زمینشان و خانه‌ها و اموالشان و سرزمینی را که در آن پا ننهاده بودید به شما میراث داد، و خدا بر هر چیزی تواناست.» 
این دو آیه ، که مفسران در این که مربوط به بنی‌قریظه است، اتفاق نظر دارند، به خوبی نشان می‌دهد که پیامبر، بنی‌قریظه را نبخشیده است. هر چند از این آیه وسعت کشتار معلوم نمی‌شود. درست به همین دلیل برخی
کوشیده‌اند در عین قبول اصل کشتار، در دامنه‌ی وسیع کشتار، تردید روا
دارند و نشان دهند که تنها سران جنگ افروز کشته شدند و بقیه یا بالغ نبودند یا مسلمان شدند یا به وساطت برخی بخشیده شدند.   برخی دیگر نیز کوشیده‌اند در عین قبول کشتار وسیع مردان بنی‌قریظه و اسارت زنان و کودکان، چنین حکمی را عادلانه بدانند و حتی در این مورد به آیه‌ای از تورات نیز استناد کنند. 
2.3- داستان نماز عصر در بنی‌قریظه
در خلال غزوه‌بنی قریظه داستانی رخ می‌دهد که از جهاتی قابل تامل
است و ما آن را عینا از کتاب طبقات ذکر می‌کنیم:
راوی نقل می‌کند که: «...پیامبر فرمود هیچ کس نباید نماز ظهر بگذارد مگر در محله‌ی بنی‌قریظه. گروهی از بیم قضا شدن نماز، آن‌را بجای آوردند و گروهی گفتند که: ما همچنانکه پیامبر (ص) امر کرده است نماز خواهیم گذارد اگر چند وقت آن بگذرد. همو [همان راوی این نقل] گوید پیامبر (ص)
هیچ کدام از این دو گروه را سرزنش نکرد.»
در صورت صحت این نقل، از عدم ردع پیامبر چه چیزی برداشت می‌شود؟ ممکن است بتوان این نکته را برداشت کرد که اولا پیامبر گروهی را که سخن او را تفسیر و تاویل کرده بودند، نهی نکرد زیرا گروهی که نماز گزاردند، به احتمال زیاد سخن پیامبر را به معنی تسریع در رساندن خود به
بنی‌قریظه و نه لزوما نماز نگذاردن جز در آن‌جا تفسیر کردند.
دوم آن‌که پیامبر تکثر رای را در میان اصحاب خود به رسمیت شناخت و
سکوت او می‌تواند به این معنی باشد که آن‌چه مهم است، تلاش صادقانه برای درک حقیقت است و فرد در عمل به آن‌چه در پیِ تلاش صادقانه و مجدانه‌ی خود به آن می‌رسد، هر چه که باشد، ماجور است
.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:40 توسط |

نبرد قادسيه نخستين جنگ بزرگ ايران و عرب است كه در سال چهاردهم هجري بوقوع پيوست  قادسيه نام قريه اي بود كه در پانزده فرسنگي شهر كوفه در عراق قرار داشت.

 فتحي كه بدينوسيله نصيب اعراب شد ، يك پيروزي قطعي بود و موجب گرديد تا ايرانيان بكلي روحيه ي نظاميگري خود را از دست بدهند. در اين نبرد درفش كاوياني  پرچم مشهور ايران بدست دشمن افتاد. بموجب روايتي ، ضرار بن الخطاب كه پرچم مزبور را بدست آورده بود آنرا به سي هزار دينار فروخت ، در صورتيكه بهاي واقعي گوهرهاي آن به يكصد و بيست هزار دينار سر مي زد. 

سقوط نهاوند در سال 21 هجري ، چهارده قرن تاريخ پرحادثه و باشكوه ايران باستان را كه از هفت قرن پيش  از ميلاد و تا هفت قرن پس از آن كشيده بود و هزاران سال تاريخ استوره اي باشكوه و اسرار آميز ، پايان بخشيد. اين حادثه فقط سقوط دولتي باعظمت نبود ، سقوط دستگاهي فاسد وتباه بود. زيرا در پايان كار از پريشاني  و بي سرانجامي درهمه كارها فساد و تباهي راه داشت. جور و استبداد خسروان ، آسايش و امنيت مردم را عرضه خطر مي كرد وكژخويي و سست رايي موبدان اختلاف ديني را مي افزود.

در حادثه ي عظيم سقوط و اضمحلال ساسانيان  در واقع وضع اخلاق و دين به چنان پايه اي تنزل كرده بود كه جز سقوط و شكست انتظاري نمي رفت. در گيرودار عجيبي كه پس از دوران شيرويه در ايران پديد آمد ، ديگر ساسانيان چيزي نداشتند كه عامه را بخود دلبسته كند و يا كسي را بخاطر خود به فداكاري وا دارد. با سقوط پي در پي شاهان ، فره ايزدي به سستي گراييده و هيبت و ارج خود را از دست داده بود. آزمنديهاي حكام و فرمانروايان با فساد و اختلاف موبدان و روحانيان دست به دست هم داده ، علايق و عقايد كهن را به سستي كشانده بود. شاهان همواره  از استيلاي دشمنان پريشان خاطر بودند و از انديشه ي سقوط و بيم جان آرام و قرار نداشتند. فرمانروايان شهرهاي مرزي كه اميد به بقاي دولت مركزي را از دست داده بودند ، از ابراز نافرماني نسبت به آن دستگاه بيمي بخاطر

راه نمي دادند. تفرقه و تشتت اخلاقي ، بيشتر خردمندان و دورانديشان را نگران حادثه اي شگرف ساخته بود كه دير يا زود ميبايستي رخ نمايد و از پرده بدر آيد.

 ازيك سو سخنان ماني و مزدك در عقايد عامه رخنه مي انداخت و ازديگر سوي  نفوذ دين ترسايان در غرب و پيشرفت آيين بودا در شرق قدرت آيين زرتشت را مي كاست. و موبدان حكومتي اجازه هيچگونه اصلاحي در دين را نميدادند . كيش زرتشت از مسير اصلي خود منحرف شده بود ، ديگر اين آيين با آنچه كه اشو زرتشت گفته بود زمين تا آسمان فرق كرده است ، بيشتر از آنكه سخنان پيامبر آريايي ، زرتشت در آن ديده شود ، بنظر مي رسد كه سخنان پيامبران سامي نژاد تاثير بيشتري پيدا كرده . وحدت ديني دراين روزگار تزلزلي تمام يافته بود. ضعف و سستي نمي توانست در برابر هيچ حمله اي تاب بياورد.

دستگاهي پريشان و كاري تباه بود كه نيروي همت و ايمان ناچيزترين وكم مايه ترين قومي مي توانست آن را از هم بپاشد و يكسره نابود و تباه كند. بوزنطيه ـ چنان كه امروز مي گويند : بيزانس ـ كه دشمن چندين ساله ي ايران بود نيز از بس خود درآن روزها گرفتاري داشت نتوانست اين فرصت را به غنيمت گيرد و عرب كه تا آن روزها هرگز خيال حمله به ايران را نيز درسر    نمي پرورد جرات اين اقدام را يافت. خبرهاي راجع به ضعف و نابساماني داخلي و نبودن شاهان و فرمانروايان كار آزموده و كاردان پيوسته بگوش خليفه ي اول مي رسيد و او با جرات يافتن از اين مژده هاي اميد بخش ، بيش از پيش براي حمله بر متصرفات ايران اشتياق پيدا مي كرد و در اجراي اين مهم مصمم مي شد.

بدين ترتيب ، كاري كه دولت بزرگ روم  با آيين قديم ترسايي نتوانست درايران از پيش ببرد ، دولت خليفه ي عرب با آيين  نورسيده ي اسلام از پيش برد.

مسلمانان در اين نبرد ( عين التمر ) نيز چون جنگهاي پيشين پيروز شدند و هماورد انشان پاي به فرار نهاده در قلعه ي عين التمر موضع گرفتند و مدت چهار روز ايستادگي كردند. مهران (سردار ايراني ) پس از چهار روز مقاومت ، از خالد زنهار خواست. خالد قبول اين پيشنهاد را مشروط بدان دانست كه همه ي مردم قلعه بدون قيد و شرط تسليم مسلمانان شوند. مهران كه چاره اي جز پذيرفتن اين شرط نداشت ، با كسان خويش از قلعه بيرون رفت. خالد آن مردم را به بردگي گرفت و مسلمانان اموال و دارايي هاي آنانرا تصاحب كردند.

خيانت نيز چنان بود كه دركنار فرات ، يك جا ،  گروهي ازدهقانان جسر ساختند تا سپاه ابوعبيده به خاك ايران بتازد ، و شهرشوشتر را يكي از بزرگان شهر به خيانت تسليم عرب كرد و هرمزان حاكم آن ، بر سر اين خيانت به اسارت رفت. در ولاياتي مانند : ري ، قومس ، اصفهان ، جرجان و طبرستان ، مردم جزيه را مي پذيرفتند اما به جنگ آهنگ نداشتند و سببش آن بود كه ازبس دولت ساساني دچار بيدادي و پريشاني بود كس به دفاع از آن علاقه اي و رغبتي نداشت .  ترس و وحشت از دژخيمي و وحشي گري عرب بي رحمي و شقاوت در كشتار خود وحشتي سخت در دل مردم ايجاد كرده بود . 

از جمله آورده اند كه مرزبان اصفهان  فاذوسبان نام مردي بود باغيرت ، چون ديد كه مردم را به جنگ رغبت نيست و او را تنها مي گذارند ، اصفهان را بگذاشت و با سي تن از تيراندازان خويش راه كرمان پيش گرفت تا به يزدگرد شهريار بپيوندد اما تازيان در پي او رفتند و بازش آوردند و سرانجام صلح افتاد ، برآن كه جزيه بپردازند و چون فاذوسبان به اصفهان باز آمد ، مردم را سرزنش كرد كه مرا تنها گذاشتيد و به ياري برنخاستيد سزاي شما همين است كه جزيه به عربان بدهيد. حتا از سوارن بعضي به طيب خاطر مسلماني را پذيرفتند و به بني تميم پيوستند . چنان كه سياه اسواري ، با عده اي از يارانش كه همه از بزرگان سپاه يزدگرد بودند چون كر و فر تازيان بديدند و از يزدگرد نوميد شدند به آيين مسلماني گرويدند و حتا در بسط و نشر اسلام نيز اهتمام كردند.

همين نوميديها و ناخرسنديها بود كه عربان را درجنگ ساسانيان پيروزي داد.

در واقع اين فتح نهاوند در آن روزگاران پيروزي بزرگ براي اعراب بود و سقوط شكست براي ايرانيان .

بايد دانست كه يكي از علل سقوط سريع حكومت ساسانيان ، نزديك بودن پايتخت آن دولت به جزيره العرب و سهولت دستيابي اعراب بر آن شهر با شكوه بود. يكي ديگر از اسباب اين سقوط خيانت بعضي از سرداران و بزرگان ايران به شاه مملكت بود. بنا بر نوشته ي بلاذري ، در جنگ قادسيه چهار هزار تن از ايرانيان تحت فرماندهي ديلم راه خيانت در پيش گرفته بي آنكه وارد جنگ گردند ، تسليم تازيان شدند.

مقاومتهاي كوچك :

اين مقاومتهاي محلي غالبا بيش از يك حمله ديوانه وار عصباني نبود. پس از آن سقوط مهيب كه دستگاه حكومت و سازمان جامعه ي ايراني را درهم فرو ريخت ، اين اضطرابها و حركتها لازم بود تابار ديگر احوال اجتماعي قوام يابد و تعادل خود را به دست آورد . ري پس از سقوط نهاوند به دست عربان افتاد . مردم چندين بار با فاتحان صلح كردند و پيمان بستند اما هر چندگاه كه امير تغيير مي يافت سر به شورش مي آوردند. ابوموسي وقتي به اصفهان رسيد مسلماني بر مردم عرضه كرد. نپذيرفتند ، از آنها جزيه خواست قبول كردند و شب صلح كردند اما چون روز فراز آمد غدر آشكار كردند و با مسلماني به جنگ برخاستند تا ابوموسي با آنها جنگ كرد.

ايستادگي و سختكوشي ايرانيان در اين نبرد (نبرد اليس) خالد ( سردار عرب) را چندان خشمگين ساخت كه سوگند ياد كرد كه چنانكه برآنان پيروز شود دست به غذا نبرد ، مگر آنكه نهري از خونشان جاري ساخته باشد. خالد براي راست آمدن اين سوگند دستور داد تا همه ي اسيرانرا بقتل رسانند ، و اينكار تا چند شبانروز ادامه داشت.

در سالهاي 28 و 30 هجري تازيان دو دفعه مجبور شدند استخر را فتح كنند. در دفعه ي دوم مقاومت مردم چنان با رشادت و گستاخي مقرون بود كه فاتح عرب را از خشم و كينه ديوانه كرد.

ميگويند خالد ( در نبرد ولجه ) عهد كرده بود كه تا هزار نفر را به هلاكت نرسانده باشد ، دست به غذا نبرد. وي هنگامي اقدام به خوردن غذا كرد كه مقصود و مرادش برآورده شده بود. اين نبرد در محلي بنام ولجه اتفاق افتاد و بهمين اعتبار به نبرد ولجه معروف گرديد.

عبد الله بن عامر وقتي دانست كه مردم بر ضد عربان به شورش برخاسته اند و عامل وي را كشته اند « سوگند خورد كه چندان بكشد از مردم استخر كه خون براند. به استخر آمد و به جنگ بستد … و خون همگان مباح گردانيد و چندان كه ميكشتند خون نمي رفت تا آب گرم بر خون مي ريختند . پس برفت و عدد كشتگان كه نام بردار بودند چهل هزاركشته بود بيرون از مجهولان » مقاومتهاي مردم دلاور ايران با چنين قساوت و جنايتي در هم شكسته مي شد اما اين سخت كُشيها هرگز نميتوانست اراده و روح آن عده ي معدودي را كه در راه دفاع از يار و ديار خويش خون و عمر و زندگي خود را نثار   مي كردند يكسره خفه و تباه كند. هر شهر كه يكبار اسلام آورده بود و تسليم شده بود وقتي ناراضيان در آن شهر دوباره مجال سركشي مي يافتند در شكستن پيماني كه با عربان بسته بود ديگر لحظه اي ترديد و درنگ نمي كرد. در سال سي ام هجري مردم خراسان كه قبول اسلام كرده بودند مرتد شدند و عثمان خليفه ي مسلمان عبدالله بن عامر و سعيد بن عاص را فرمان دادكه آنان را سركوبي نمايند. براي دوم بار عربان مجبور شدند گرگان و طبرستان و تيمشه را فتح كنند.

قتل عمر:

توطئه قتل عمر كه بعضي از ايرانيان ساكن مدينه در آن دست اندركار بودند گواه اين دعوي است. ابولولو فيروز كه در سال پس از فتح نهاوند عمر بر دست او كشته شد از مردم نهاوند بود .

رفتار فاتحان:

هيچ چيز مضحك تر و شگفت انگيز تر و در عين حال ظالمانه تر از رفتار اين فاتحان خشن و ساده دل نسبت به مغلوبان نبود .

فاتح سيستان عبد الرحمن بن سمره سنتي نهاد كه «راسو و جژ را نبايد كشت » اما گويا سوسمار خواران گرسنه چشم از خوردن راسو و جژ نيز نمي توانستند خودداري كنند.

اما وحشي طبعي و تندخويي فاتحان وقتي بيشتر معلوم گشت كه زمام قدرت را در كشور فتح شده به دست گرفتند. اعرابيي را بر ولايتي والي كردند جهودان را كهدر ناحيه بودند گرد آورد و از آنها درباره ي مسيح پرسيد . گفتند او را كشتيم و به دار زديم. گفت آيا خونبهاي او را نيز پرداختيد؟ گفتند نه. گفت به خدا سوگند كه از اينجا نرويد تا خونبهاي او را بپردازيد. ابوالعاج بر حوالي بصره والي بود مردي را از ترسايان نزد او آوردند پرسيد نام تو چيست ؟مرد گفت « بنداد شهر بنداد » گفت سه نام داري و جزيه ي يك تن را ميپردازي؟ پس فرمان داد تا با زور جزيه ي سه تن از او بستاندند.

با اين همه ديري بر نيامد كه مقاومتهاي محلي نيز از ميان رفت و عرب با همه ناتواني و درماندگي كه داشت بر اوضاع مسلط گشت و از آن پس محرابها و منارهها جاي آتشكدهها و پرستشگاه ها را گرفت . زبان پهلوي جاي خود را به لغت تازي داد. گوش هايي كه به شنيدن زمزمه هاي مغانه و سرودهاي خسرواني انس گرفته بودند بانگ تكبير و طنين صداي موذن را با حيرت و تاثر تمام شنيدند.

كساني كه مدتها از ترانه هاي طُرب انگيز بارُبد و نكيسا لذت برده بودند ، رفته رفته با بانگ حدي و زنگ شتر مانوس شدند. زندگي پر زرق و برق اما ساكن و آرام مردم از غوغا و هياهوي بسيار آكنده گشت. به جاي باژ و برسم و كستي و هوم… ،  زمزمه نماز و غسل و روزه و زكوت و حج به عنوان شعائر ديني رواج يافت.

درباره اعراب از زبان شاهنشاه ايران چنين نقل شده است.“ خسرو پرويز “ مي گويد : «  اعراب را نه در كار دين هيچ خصلت نيكو يافتم و نه در كار دنيا. آنها را نه صاحب عزم و تدبير ديدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومايگي و پستي همت آنان بس كه آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جاي و مقام برابرند فرزندان خود را از راه بينوايي و نيازمندي مي كشند و يكديگر را بر اثر گرسنگي و درماندگي مي خورند از خوردنيها و پوشيدنيها و لذتها و كامرانيهاي اين جهان يكسره بي بهره اند. بهترين خوراكي كه منعمانشان مي توانند به دست آورد گوشت شتر است كه بسياري از درندگان ، آن را از بيم دچار شدن به سبب ناگواري و سنگيني نمي خوردند … »

در برابر سيل هجوم تازيان شهرها و قلعه هاي بسيار ويران گشت. خاندان ها و دودمانهاي زياد بر باد رفت. نعمتها و اموال توانگران را تاراج كردند و غنايم و انفال نام نهادند. دختران و زنان ايراني را در بازار مدينه فروختند و سبايا و اسرا خواندند. مي گويند در يك روز بيش از 42 هزار زن ايراني در ميان اعراب به عنوان كنيز تقسيم كردند. و بيش از 40 هزار پسر نوجوان ايراني را با سوزن دوك اَخته كرده ( قدرت جنسي را از آنها گرفتند)  و به عنوان غلام چونان حيوان آنها را بكار گرفتند.  از پيشه وران و برزگران كه دين مسلماني نپذيرفتند باج و ساوگران به زور گرفتند و جزيه نام نهادند.    همه ي اين كارها را نيز عربان در    سايه ي شمشير و تازيانه انجام  ميدادند.  هرگز در برابر اين كارها هيچ كس آشكارا ياراي اعتراض نداشت . در مهاباد 70 هزار سرباز ايراني را در يك روز از بالاي پرتگاه به پايين فرستادند و همگي را به قتل رساندند. حد و جرم و قتل و حرق ،تنها جوابي بود كه عرب ، خاصه درعهد اُمويان به هرگونه اعتراضي مي داد. خشونت و قساوت عرب نسبت به مغلوب شدگان بي اندازه بود.آنها كه تعصب عربي خود را فراموش نكرده بودند ، حكومت خود را بر اصل  « سيادت عرب » نهاده بودند. عرب با خود پسندي كودكانه اي كه در هر فاتحي هست مسلمانان ديگر را موالي يا بندگان خويش ميخواند. تحقير و ناسزايي كه در اين نام ناروا وجود داشت ،كافي بود كه همواره ايرانيان را نسبت به عرب بدخواه وكينه توز نگهدارد.

در منظومه اي كه به خط پهلوي مربوط به سيزده قرن پيش بروي پوست آهو و در نزديكي شهر سليمانيه ( شهري در كردستان عراق ) بدست آمده و در آن هنگامي كه اعراب ستمگر به شهر “ زور “ حمله كرده بودند و آتشكده ها را ويران و مردان و زنان ايراني را قتل عام ميكردند چنين سروده شده :

هورمزگان رمان آتران كژان                

             ويشان شا ردو گوره گوره كان

  زور كار عارب كردن خاپور

                        گناي پاله هتا شاره زور

 و كنيكان و ديل بشينا

                         ميرد آزاتلي و روي هوينا

 رويشت زرتشت مانووه بي كس

                   بزيكانيكا هورمز و هيچ كس

ترجمه :

نيايشگاهها ويران شد، آتش ها خاموش گرديد

  بزرگ بزرگان خود را نهان كردنند

عرب هاي ستمكار خراب كردند روستاها را تا شهر زور

زنان و دختران به را اسارت گرفتند

 آزادمردان در خون خود غلتيدند

 كيش زرتشت بي ياور ماند

 اهورامزدا (هرمز) به هيچ كس مهر نورزيد.»

حكومت و قضاوت نيز همه جا مخصوص عرب بود و هيچ ايراني ولامسلمان هم به اين گونه مناصب و مقامات نمي رسيد.

 

نغمه هاي كهن :

درآن روزها كه باربد و نكيسا با نواي پهلوي و ترانه هاي خسرواني در و ديوار كاخ خسروان را در  امواج  لطف و ذوق فرو مي گرفتند ، زبان تازي دركام فرمانروايان صحرا از ريگهاي تفته ي بيابان نيز خشك تر و بي حاصل تر بود. در سراسر آن بيابانهاي فراخ بي پايان اگر نغمه اي طنين مي افكند ، سرود جنگ و غارت و نواي راهزني و مردم كُشي بود. نه پندي و حكمتي بر زبان قوم جاري بود و نه شوري و مهري از لبهاشان مي تراويد. شعرشان توصيف پشك شتر بود و خطبه شان تحريض به جنگ . به خلاف ايران كه زبان آن سراسر معني و حكمت بود. اندرزنامه هاي لطيف و سخنان دلپذير داشتند. كتابهاي ديني و سرودهاي آسماني زمزمه مي نمودند. داستانهاي شيرين از پادشاهان گذشته در خداينامه ها مي سرودند. هر طبقه را زباني و خطي جداگانه بود. در دربار شاهان زبانهاي خوزي و پارسي و دري هر يك جايي و مقامي داشت.  

زبان ايراني زبان شعر و ادب و زبان ذوق و خرد بود .زبان قومي بود كه از خرد و دانش و فرهنگ و ادب به قدركفايت بهره داشت. با اين همه اين قوم ، «كه به صد زبان سخن  مي گفتند » وقتي  ، با اعراب مسلمان روبرو گشتند « آيا چه شنيدند كه خاموش شدند؟»

زبان تازي پيش از آن ، زبان مردم نيمه وحشي محسوب مي شد و لطف و ظرافتي نداشت.

زبان گمشده:

آنچه از تامل در تاريخ بر مي آيد اين است كه عربان هم از آغاز حال ، شايد براي آن كه ازآسيب زبان ايرانيان درامان بمانند ، و آن را همواره چون حربه ي تيزي دردست مغلوبان خويش نبينند. در صدد بر آمدند زبان ها و لهجه هاي رايج در ايران را از ميان ببرند.

به همين سبب هر جا كه در شهرهاي ايران به خط و زبان و كتاب و كتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند. وقتي قتيبه بن مسلم سردار حجاج بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هر كس را كه خط خوارزمي مينوشت و از تايخ و علوم و اخبار گذشته آگاهي داشت از دَم تيغ بي دريغ درگذاشت و موبدان و هيربدان قوم را يكسر هلاك نمود و كتابهايشان همه بسوزانيد و تباه كرد تا آنكه رفته رفته مردم امي ماندند و از خط و كتاب بي بهره گشتند و اخبار آنها اكثر فراموش شد و از ميان رفت. اين واقعه نشان مي دهد كه اعراب زبان و خط مردم ايران را به مثابه ي حربه اي تلقي مي كرده اند كه اگر در دست مغلوبي باشد ممكن است بدان با غالب در آويزد و به ستيزه و پيكار برخيزد.

بهانه ي ديگري كه عرب براي مبارزه با زبان و خط ايران داشت اين نكته بود كه خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن مي شمرد. در واقع از ايرانيان حتا آنها كه آيين مسلماني پذيرفته بودند زبان تازي را           نمي آموختند و از اين رو بسا كه نماز و قرآن را نيز نمي توانستند به تازي بخوانند. نوشته اند كه « مردمان بخارا به اول اسلام در نماز قرآن به پارسي خواندندي و عربي نتوانستندي آموختن ».

 

 

كتاب سوزي :

بدين گونه شك نيست كه در هجوم تازيان بسياري از كتابها و كتابخانه هاي ايران دستخوش آسيب فنا گشته است.

براي عرب كه جز كلام خدا هيج سخن را قدر نميدانست كتابهايي كه از آن مجوس بود و البته نزد وي دست كم مايه ي ضلال بود چه فايده داشت كه به حفظ آنها عنايت كند؟

در دوره هايي كه دانش و هنر به تقريب در انحصار موبدان و بزرگان و دانشمندان بوده است از ميان رفتن اين دو طبقه ناچار ديگر موجبي براي بقاي آثار و كتابهاي آنها باقي نمي گذاشته است. مگر نه اين بود كه در حمله ي تازيان موبدان بيش از هر    طبقه ي ديگر مقام و حيثيت خويش را از دست دادند و تار و مار و كشته و تباه گرديدند ؟ با كشته شدن و پراكنده شدن اين طبقه پيداست كه ديگر كتابها و علوم آنها نيز كه به درد تازيان هم نميخورد موجبي براي بقا نداشت . نام بسياري از كتابهاي عهد ساساني در كتابها مانده است كه نام و نشاني از آنها باقي نيست .

گفته اند كه وقتي سعد بن ابي وقاص بر مدائن دست يافت در آنجا كتابهاي بسيار ديد. نامه به عمر بن خطاب نوشت و در باب اين كتابها دستوري خواست عمر در پاسخ نوشت كه آن همه را به آب افكن كه اگر آنچه در آن كتابها هست سبب راهنمايي است خداوند براي ما قرآن فرستاده است كه از آنها راه نمايان تر است و اگر در آن كتابها جز مايه ي گمراهي نيست خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از اين سبب آن همه كتابها را در آب يا آتش افكندند.

گويند چنان كتاب از ايران بردند كه شش ماه حمام مصر را با سوزاندن كتابهاي ايران گَرم ميكردند.

به هر حال از وقتي حكومت ايران به دست تازيان افتاد زبان ايراني نيز زبون تازيان گشت.

آغاز سكوت :

در اين خموشي و تاريكي وحشي و خون آلودي كه در اين روزگاران نزديك دو قرن بر تاريخ ايران سايه افكنده است بيهوده است محقق در پي يافتن برگه هايي از شعر فارسي بر آيد. زيرا محيط آن زمانه هيچ براي پروردن شاعري پارسي گوي مناسب نبود. آنچه عرب در آن دوره از شعر درك مي كرد قصيده هايي بود كه عربان در ستايش و نكوهش بزرگان روزگار خويش   مي سرودند يا قطعه هايي كه به نام رَجَز ميگفتند و از شور و حماسه ي جنگي آكنده بود.

در آن روزگاران كه قوم ايراني مغلوب تازيان گشته بود و جز نقش مرگ و شكست و فرار در پيش چشم نداشت تا رَجَز بسرايد.

ستايش زن و شراب نيز كه ماده ي غزل ميتوانست باشد تجاوزي به حرمت و حرم مسلمانان بود و هرگز مورد اغماض تازيان واقع نمي گشت. هر اعتراض و هر شكايتي كه در چنان روزگاري به زبان يكي از ايرانيان برمي آمد به شدت خفه مي شد. خلفا مكرر شاعران و گويندگاني را كه به زبان تازي از مفاخر ايران و از تاريخ گذشته ي نياكان خويش سخن ياد       مي كردند آزار و شكنجه مي دادند.

فرياد خاموشان :

در برابر مظالم و فجايعي كه عربان در شهرها و روستاها بر مردم روا مي داشتند جاي اعتراض نبود. هر كس در مقابل جفاي تازيان نفس بر  مي آورد كافر و زنديق شمرده مي شد و خونش هدر ميگشت. شمشير غازيان و تازيانه ي حكام هرگونه صداي اعتراضي را خفه و خاموش مي كرد.

آهنگ پارسي :

بدين گونه زبان تازي با پيام تازه اي كه از بهشت آورده بود و با تيغ آهيخته اي كه هر مخالفي را به دوزخ بيم مي داد زبان خسروان و موبدان و اندرزگران و خنياگران كهن را در تنگناي خموشي افكند.

نبرد روشنايي :

نبردي كه ايرانيان درطي اين دو قرن با مهاجمان عرب كردند همه درتاريكي خشم و تعصب نبود. در روشني دانش و خرد نيز دوام داشت و بازار مشاجرات وگفتگوهاي ديني و فلسفي گرم بود.

آيين زرتشت :

مانند ديگر اديان روحاني آن قدرت را داشت كه عشق به نيكي و روشني را در دلها برانگيزد و غبار ريمني و اهريمني را از جانها بزدايد و محو كند گذشته از آن دين كار و كوشش بود و بيكارگي و گوشه نشيني و مردم گريزي را پاك و ايزدي      نمي شمرد .تكليف آدمي را آن مي دانست كه در زندگي با دروغ و زشتي و پستي پيكار كند و آن را در بند كند. فديه و قرباني و باده گساري را بيهوده ميشمرد و نمي پسنديد . زهد و رياضتي نيز كه در دينهاي ديگر هست در آيين زرتشت در كار نبود. در كشاكشي كه ميان نيكي و بدي هست ، تكليف آدمي را چنين مي دانست كه نيكي را در وجود هرمزد ياري كند. اين تكليف كه براي آدمي زاد مقرر بود از آزادي و اختياري كه انسان در كارهاي خويش مي داشت حكايت مي كرد. بنابراين جبر و سرنوشت نيز كه اسباب عمده ي انحطاط دينهاست در آيين زرتشت راه نداشت. انسان ياراي آن را نداشت كه نيكي را يا بدي را برگزيند و ياري كند. اين ديگر به اختيار او و  به خواست او بسته بود. رهايي و رستگاري او نيز به همين خواست و همين اختيار بستگي داشت. در چنين آييني كه آدمي مسئول كار و كردار خويش است ديگر جايي براي تقدير و سرنوشت نيست و كسي نمي تواند گناه كاهلي و كناره جويي خويش را بر گردن تقدير نامعلوم  بي فرجام بگذارد ديني كه چنين ساده و سودمند بود به خوبي مي توانست راه روشني و پاكي را به مردم نشان دهد و شوق به معرفت و عمل را در دلها برانگيزد.

اما چنين كاري دستگاه مرتبي مي خواست كه از فساد و آلايش فريبكاران دور بماند و چنين دستگاهي در پايان دوره ي ساساني در ايران نبود.

“  آيين ماني “ :

آيين ماني نخستين بدعت ديني بود كه با سر و صداي بسيار ازين تصادم آرا و عقايد پديد آمد.

آيين ماني كه در واقع معجوني از عقايد و مذاهب متداول آن عصر بود نزد مغان بدعتي بزرگ تلقي شد و چنان كه در تاريخها آورده اند موبدان براي برانداختن آن جهد بسيار كردند.

در حقيقت ماني يك مصلح ديني بود كه براي اصلاح كيش زرتشت بپا خواسته بود.

“  مزدك “ :

چندي پيش نيامد كه مزدك ظهور كرد و سخناني تازه تر آورد. اين مزدك چنانكه از اخبار برمي آيد خود از موبدان بود و آيين تازه اي هم كه آورد تاويلي از زرتشت به شمار مي آمد.

آيين مزدك پس ازسقوط ساسانيان باقي ماند و گاهي نيز بانام خرم ديني به معارضه ي مسلمانان برخاست.

يك دورنما ازآنچه گذشت:

نخست توفاني سهمگين و خروشان برآمد كه دولت ساساني و ايران را زيرورو كرد. شهرها تسخير شد و مالها به تاراج رفت . چندي بعد حجاج در عراق وقتيبه درخراسان و ديگر عربان در همه جا كشتارها و بيدادگريهاي سخت براه انداختند. ديري نيامد كه مغلوبان پيكاري سخت با فاتحان آغاز نهادند. ابومسلم و مقنع در خراسان ، و جاويدان و بابك درآذربايجان و سپهبد خورشيد و مازيار در طبرستان به كوشش برخاستند زيرا كه براي رهايي از خواريها و كوچك شماريهاي عربان ، مردم ايران جز رستاخيز چاره اي نمي ديدند .

 ديروز ، امروز و فردا

تاريخ زرتشتيان با پيدايش اشو زرتشت آغاز ميشود. در دوران پادشاهي گشتاسب كياني زرتشتيان افزايش       مي يابند. در دوران هخامنشي بيشتر پادشاهان و مردمان زرتشتي بودند بدون آن كه زرتشتي دين رسمي باشد. ساسانيان دين زرتشتي را دين رسمي كشور كردند. دين و حكومت تواماني هستند كه مي توانند به يكديگر نيرو دهند. ولي تاريخ نشان مي دهد  كه هر زمان كه دين سالاران با كشور مداران يكي   شده اند ، دين تحريف و حكومت فاسد شده است.

در دوران هخامنشي ، كه دين رسمي وجود نداشت و پادشاهان به ساير دين ها احترام ميگذاشتند ، ايران زمين مهد آزادي انديشه بود و آفريننده حقوق بشر شد. در دوران ساسانيان كه دين و حكومت يكي شد ، دين در خدمت سياست درآمد و خرابي دين و حكومت هر دو را باعث گرديد!

در سده هفتم ، تازيان ايران را گرفتند . گروهي از زرتشتيان ، زير فشار تازيان و تعصب ايرانيان تازه مسلمان ، تَركِ دين كردند و گروهي ، در سده نهم به هندوستان مهاجرت نمودند تا در محيطي آزاد ، فرهنگ ديني خود را پاسداري كنند و به آيندگان بسپارند. گروهي از زرتشتيان كه در ايران مانده بودند ، آتش عشق به دين بهي را در كانون سينه و خانواده خود گرم و پر فروغ نگاهداشتند.

يورش سخت تر در دوران استيلاي مغول و مغولان تازه مسلمان شده به زرتشتيان ، كليميان مسيحيان و مسلمانان شيعه وارد آمد. بسياري كشته شدند و گروهي به نقاط دور دست پناه بردند تا از ستم و تهديد مغولان بركنار مانند.

در زمان صفويان كه شيعه دين رسمي ايران شد ، فشار به غير شيعه از جمله زرتشتيان شدت گرفت و بار ديگر ، تعداد زيادي كشته شدند. اين وضع ناهنجار در زمان قاجار هم ادامه داشت.

در دوران سلطنت ناصرالدين شاه قاجار ، پارسيان هند كه از بيداد و فشار وارده به همكيشان خود در ايران آگاهي يافتند ، نماينده عالي رتبه اي به نام مانكجي ليمجي هاتريا  را به ايران فرستادند.  او نزد شاه شكايت برد و با پشتيباني حكومت هند (امپراتوري انگليس ) موفق شد ، از آن فشارها تا حد زيادي بكاهد.

از روي نامه هاي متبادله مانكجي و ناصرالدين شاه كه امروز موجود است ، فشار و تبعيض ظالمانه نسبت به زرتشتيان از جمله شامل موارد زير بود :

زرتشتيان مجبور بودند علامت مشخصه اي روي لباس خود بزنند تا از مسلمانان تميز داده

زرتشتيان در موقع خريد ، حق نداشتند به اجناس مورد نظر و به ويژه اغذيه و ميوه دست بزنند. زيرا به عقيده مسلمانان آن مواد ، نجس مي شدندزرتشتيان حق نداشتند در برابر آخوندهاي مسلمان ، سوار خر بمانند و يا در بازار سوار خر حركت كنند. (در آن زمان وسيله نقليه معمولي الاغ بود ).

 زرتشتيان  روزهاي باراني نمي بايست بيرون بروند كه مبادا خيابان آلوده بشود.

    
 اگر جواني زرتشتي مسلمان ميشد ، برادران و خواهران او ، از ارث والدينشان محروم  در تنگناهاي زيادي قرار دارند .

 به ياري اهوراي پاك روزي رسد كه تمام اين تنگناها و كاستي ها و تعصبها از ميان رود.


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 13:20 توسط |

آيا مي دانيد : زماني كه كانالهاي آب شهر بابل را سربازان كورش خشكانده و وارد شهر رويايي بابل شدند ،(بابل يكي از بزرگترين امپراطوريهاي هم عصر ايران بوده كه در تاريخ بخاطر زيابائيهايش به شهر رويا ها معروف بوده است ) در آن هنگام كورش به سربازانش فرمان داد : سر و صورت خود را در داخل رودخانه بشوييد ، و موها را شانه بزنيد ، مبا دا كودكان بابل بترسند ! هيچ سربازي به خانه اي وارد نشود و خون هيچ حيواني ريخته نشود ، شهر را امان بدهيد و با مردم كاري نداشته باشيد !! اين فرمان يك پادشاه پيروز بر يك كشور ثروتمند و مغلوب در 2500 سال پيش است
---------------------------------
آيا مي دانيد كورش اولين كسي است كه منشوري به نام استوانه آزادي كه امروز آن را سازمان ملل به عنوان اولين بيانيه حقوق بشر اعلام كرده در چند صد نسخه آماده كرد و بر لوحي گلي نقش داد و به سرتاسر فروانروايي خود فرستاد !! او در اين منشور آزادي كه تصويري از آن بالاي سر در سازمان ملل است و تمام جهانيان آن را محترم مي شمارند مي فرمايد : همه مردم در پوششي و نحوه زندگي خود آزادند ، هيچ كس نمي تواند نظر خودر ا به ديگري تحميل كند و يا به كسي ظلم كند. همه در دين خود آزادند ، و حق ندارند مال كسي را پاي مال كنند ، هيچ كس حق بردگي و برده داري ندارد ونبايد به كسي كه رنگ و نژاد و پوستش با ما فرق دارد ظلم نمايد!!!باورتان بشود
---------------------------------
آيا مي دانيد كورش بزرگ وقتي بابل را ازاد كرد ، با اينكه خودش زرتشتي و يكتا پرست بود به بت خانه بابل رفت و به انها گفت دين من يكتا پرستيست و خدايم اهورامزدا..شما نيزمي توانيد خداي خود را بپرستيد و بت خانه هاي آنان را ويران نكرد و عقايد خود را به مردمان و بزرگان اين كشور تحميل...
--------------------------------
آيا مي دانيد در ايران ، قبل ورود آريايي ها در زمان ايلاميها و اقوام ديگر...هيچ وقت بت پرستي رواج نداشته و اقوام مختلف سرزمين ايران اكثرا ، سمبل هايي از طبيعت و عناصر چهارگانه و مظاهر خداي يكتا را مي پرستيدند
--------------------------------
آیا میدانید : اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت ؟چهل سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را کورش کبیر در ایران پایه گذاری کرد
--------------------------------
آیا میدانید : کمبوجبه فرزند کورش بدلیل کشته شدن 12 ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ایرانی در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از میلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر مقداربسیار زیادی غله وارد مصر کرد । اکنون در مصر یک نقاشی دیواری وجود دارد که کمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد। او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نکرد و بی احترامی به آنان ننمود
--------------------------
آیا میدانید : داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار 520 قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر نهاد و برای همین مناسبت 2 نوع سکه طرح دار با نام داریک ( طلا ) و سیکو ( نقره) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایج ترین پولهای جهان شد
--------------------------
آیا میدانید : داریوش کبیر طرح تعليمات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند که به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی کرد که بعدها خط پهلوی نام گرفت
।------------------------------
آیا میدانید : داریوش در پایئز و زمستان 518 - 519 قبل از میلاد نقشه ساخت پرسپولیس را طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با کمک چندین تن از معماران مصری بروی کاغد آورد
--------------------------------
آیا میدانید : داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ کورش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چین میرفت که بعدها جاده ابریشم نام گرفت
--------------------------------
آیا میدانید : اولین بار پرسپولیس به دستور داریوش کبیر به صورت ماکت ساخته شد تا از بزرگترین کاخ آسیا شبیه سازی شده باشد که فقط ماکت کاخ پرسپولیس 3 سال طول کشید و کل ساخت کاخ 80 سال به طول انجامید
--------------------------------
آیا میدانید : داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده 25 هزار کارگر به صورت 10ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر 5 روز یکبار یک سکه طلا ( داریک ) می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - کره - عسل و پنیر میداده است و هر 10 روز یکبار استراحت داشتند
--------------------------------
آیا میدانید : داریوش در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است که به گفته مورخان گران ترین کاخ دنیا محسوب میشده । این در حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق نیز همراه بوده است
---------------------------------
آیا میدانید : تقویم کنونی ( ماه 30 روز ) به دستور داریوش پایه گذاری شد و او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی "دنی تون" بسیج کرده بود । بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای 5 عید مذهبی و 31 روز تعطیلی رسمی که یکی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است
----------------------------------
آیا میدانید : داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند ।
----------------------------------
آیا میدانید : داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاک -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد
---------------------------------
آیا میدانید : اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد( راه شاهي كه خنوز بقاياي آن موجود است। از شوش تا پاسارگاد
---------------------------------
آیا میدانید : داریوش برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان که جزئی از امپراطوری ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا نهاد
--------------------------------
آیا میدانید : فیثاغورث که بدلایل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بود توسط داریوش کبیر دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دائم شد
--------------------------------
آیا میدانید : در طول سلطنت داریوش کبیر 242 حکمران بر علیه او شورش کرده بودند و او پادشاهی بوده که با 242 مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جای خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ایران بسط داد । او در سال آخر پادشاهی به اندازه 10 میلیون لیره انگلستان ذخیره مالی در خزانه دولتی بر جای گذاشت
---------------------------------
داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم
+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 9:2 توسط |

ازدواجهای باستانی: 

در منابع ایرانی از دوران هخامنشی به بعد از پنج نوع ازدواج یا زن نام برده شده است.


پتخشاه زن یا پادشاه زن: این زن همسر قانونی مرد بود. نخستین مرد که غالبا دوشیزه ای به سن بلوغ رسیده بود و برای نخستین بار با مردی ازدواج می کرد. شاه زن یا پتخشاه زن یا کذک بانو یا همان کدبانو از تمام مزایای زناشویی بهره مند بودند و امور خانه و خانواده را در اختیار خود قرار داده است.


یوکان زن یا ایوک زن: وقتی پدر یا برادر دختری که دارای فرزند پسر نبود با این شرط به ازدواج مردی در می آمد که نخستین پسر آن وارث خانواده مادری خود باشد. چنین زنی از پدر یا برادر خود سهم یک پسر ارث می برد و نام خانوادگی خود را به پسرش می داد. این زن زمانی که فرزندش 15 ساله می شد بار دیگر به ازدواج همسر خود در می آمد.


ستر زن : این نوع ازدواج شباهت زیادی به ایوک زن داشت. با این تفاوت که از آن روی که هر مرد آریایی باید دارای وارث پسر بود زمانی که پسر جوانی بدون ازدواج از دنیا می رفت، خانواده اش جهیزیه دختری را می دادند و وی را به عقد پسر متوفی در می آوردند. بعد از ازدواج این زن با مرد دیگر فرزندشان وارث مرد درگذشته می شد. در مواردی گزارش شده است که این ستر زن خواهر متوفی بوده است.


خودسر زن: یکی دیگر از گونه های ازدواج خودرای زن یا خودسرزن بود. زمانی که دختری بدون رضایت پدر و مادر یا قیم خود با مردی ازدواج می کرد خود رای زن بود و از ارث خانوادگی محروم می شد. چنین زنی در برخی از موارد تا زمانی که پسری به دنیا نمی آورد یا رضایت خانواده خود را نمی توانست پتخشاه زن باشد.


چکر زن یا چکر بانو. زنی بود که پس از درگذشت همسرش به ازدواج مردی دیگر در می آمد. این زن باید زیر دست پتخشاه زن فرمان می برد و خود فرزندانش در صورتی که کذک بانو صاحب فرزند بود محروم بودند.
در نامه تنسر که فقه ساسانی را توضیح داده است گونه دیگری از ازدواج آمده است که ابوریحان بیرونی از آن به عنوان ابدال نام برده می شد. اگر مردی بی پسر می مرد همسرش را به ازدواج یکی از نزدیکانش مرد در می آمد تا صاحب پسر شود. در صورت نداشتن زن دختر وی چنین وظیفه ای را داشت. اما در کنار این گونه ازدواج های رسمی و دائم گونه هایی از ازدواج موقت به چشم می خورد. این ازدواج ها ازدواج های استقراضی نامیده می شد.


گونه های ازدواج استقراضی در کنار گونه های مختلف ازدواج در ایران باستان نوعی ازدواج مرسوم بود که به عنوان ازدواج استقراضی نام برده می شد. در این نوع ازدواج شوهر حق دارد که زن اصلی خود را به مرد دیگری به جهت پرستاری و قرض دهد. در این مورد ازدواج رضایت زن مهم نبود. شوهر قرضی موظف بود. تا از این زن محافظت کرده و امرار معاش او را تامین کند. کودکانی که از این ازدواج قرضی به دنیا می آمدند متعلق به همسر اصلی زن است و به پدر خود تعلق نمی گیرند.
به موجب قوانین دوران باستان هرگاه مردی به سفر یا جنگ می رفت و غیبتش به طول می انجامید و کسی از او خبری نداشت زن می توانست ازدواج کند. در صورتی که مرد باز می گشت او بار دیگر با شوهر اول خود زندگی می کرد. در صورتی که از مرد دوم باردار بود می ماند تا فرزندش به دنیا بیاید. در مورد تعدد زوجات در دوره باستان دلیل قانعی جز تعدد زوجات شاهان نیست.

 
زندگی یعنی دیدن و شکار لحظه های طلایی و استفاده درست از آن است .
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 16:37 توسط |

متن منشور :

اکنون که تاج پادشاهی ایران، بابل و کشورهای چهار سوی دنیا را، بمدد اهورا مزدا، برسر نهاده ام، اعلام می دارم که به همه ی سنت ها و آداب و مذاهب ملت های شاهنشاهی خویش احترام می گذارم و تا زنده ام به نمایندگان و کارگزارانم اجازه نخواهم داد که بر آن به دیده ی تحقیر بنگرند.

از این پس، تا زمانی که اهورا مزدا وظیفه ی پادشاهی را به من ارزانی بدارد،من فرمانروائی خویش را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد. هر ملتی آزاد است که این فرمانروائی را بپذیرد یا نپذیرد، و اگر نپذیرفت من با آن ملت نخواهم جنگید.

تا زمانی که من پادشاه ایران، بابل و ملت های چهار سوی جهان ام، به کسی اجازه نخواهم داد که بر دیگری ستم کند، و اگر چنین شود، من ستمگر را از حقوق خویش محروم و مجازات خواهم کرد.

و تا زمانی که من پادشاهم، به هیچ کس اجازه نخواهم داد تا دارائی های منقول و غیرمنقول کسی را به زور و بدون پرداخت بهای آنهامالک شود.

تا زمانی که زنده ام، من از کار بی مزد و اجباری جلوگیری خواهم کرد.

من امروز اعلام می دارم که همه در انتخاب مذهب خودآزادند.

مردمان آزادند که در هر کجا که بخواهند ساکن و بکار مشغول شوند، به شرط آنکه حقوق دیگران را پایمال نسازند.

هیچ کس را نمی توان بخاطر جرمی که خویشاوندی از او مرتکب شده تنبیه کرد.

من از برده داری جلوگیری خواهم کرد ونمایندگان و کارگزارن من موظف اند که در قلمرو حکمرانی خود از خرید و فروش مردان وزنان بعنوان برده جلوگیری کنند. اینگونه سنت ها باید از سراسر جهان برچیده شود.

من از اهورا مزدا تقاضا می کنم که مرا در انجام تعهداتم نسبت به ملتهای ایران و بابل و چهار سوی جهان موفق گرداند.
__________________
منشور حقوق بشر سازمان ملل برگرفته از منشور حقوق بشر کوروش کبیر پادشاه بزرگ ایرانیان است
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 8:50 توسط |

وصیت نامه داریوش بزرگ

اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.

 جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .
هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی .
کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .
افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .
بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد  . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده .
عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .


 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 12:8 توسط |

وصیت نامه کوروش هخامنشی

 

       ای پروردگار بزرگ ، خداوند نیاکان من ، ای آفتاب و ای خدایان این قربانیها را از من بپذیرید و سپاس و نیایش مرا نیز در ازای عنایاتی که نسبت به من فرموده و در همه زندگانیم به وسیله علایم آسمانی ، نوای پرندگان و ندای انسان ارشادم کرده اید که چه باید بکنم و از چه کارها احتراز نمایم .به خصوص قدر شناسی بی حد و قیاس دارم که هیچ گاه مرا از یاری و حمایت خود محروم نداشته اید و هرگز حتی در حین نهایت کامیابی باز مقهور غرور نشده ام . اکنون از درگاه متعال شما در خواست دارم زندگی فرزندانم ، زن ، دوستانم و وطنم را قرین نیکی و سعادت بدارید و مرگ مرا هم مانند زندگانیم توام با عزت و افتخار .

 

       پسران من و شما ای دوستانم ، پایان عمر من فرا رسیده است . من این حالت درگذشت را بنا بر آثار و قراینی درک می کنم . وقتی که از میان شما رفتم باید به وسیله گفتار و عمل نشان دهید که مرد سعیدی بوده ام .هنگامی که کودک بودم و باز در اوان جنوانی و روزگار سالخوردگی از نعمتها و خوشیهای هر یک از آن مراحل نیک برخوردار شده ام ، با مرور زمان بر قدرتم پیوسته افزوده شده است اما در زمان کهولت نا توان تر از عهد جوانی نبوده ام و به خاطر ندارم اقدام به کاری کرده باشم و یا چیزی طلب نموده باشم ولی کامیاب نشده باشم .به علاوه دوستانم را به وسیله نیکیها بهره مند و خوشبخت و دشمنان خود را خوار و زبون کرده ام و این سرزمین نیاکان خویش را که پیش از من نام و نشانی در آسیا نداشت به اوج ترقی و تعالی رسانیده ام و حتی یکی از کشورهای مسخر خویش را از دست نداده ام . در سراسر زندگی به آنچه خواسته ام رسیده ام و همواره نگران که مبادا به شکستی دچار آیم یا خبر نکبت باری بشنوم و همین بیم و نگرانی مانع از آن شد که به شیوه سبک سران زیاده از خود راضی و غره شوم . اینک که از میان شما می روم پسرانم را باز می گذارم ،همان فرزندانی که هدیه خدائی اند . وطن خود و دوستانم را سرفراز می گذارم و می گذرم . شکی نیست که همگان مرا خوش بخت خواهند پنداشت و یاد مرا ارجمند و گرامی خواهند داشت . اکنون باید دستوراتی راجع به کشورم و دستگاه پادشاهی خویش بدهم تا پس از درگذشتم میان شما اختلافی پیش نیاید . ای پسرانم ، من هر دو شما را یکسان دوست دارم . اما فرزند ارشدم را که بر اثر عمر طولانی تر تجربیات بیشتری دارد رهبر جرگه آزاد مردان و راهنمای کار و عمل بر می گزینم . خودم نیز در وطنم که خانه عزیز همه ماست به همین گونه بار آمده ام که در قبال بزرگتران ، برادران و هم وطنانم در شهر یا جلسات و یا در حین مذاکرات گذشت و مدارا نمایم . هر دو شما را هم به همین سان پرورش داده ام که نسبت به بزرگتران خود احترام نمایید و دیگران که از شما جوان ترند شرط و ادب و احترام را رعایت نمایند . اینها موازین و قواعدی است که به دست شما می سپارم و آن حاصل تجربه های زندگی و موافق با عادات و رسوم ملی و جزو آیین ماست .

 

       ای کمبوجیه ، پادشاهی توراست و این عین مشیت خداوندی است و تا آنجا نیز که به خودم مربوط است و به تو ای تانا اوکسار ( بردیا )حکومت خطه های ماد ، ارمنستان و کادوسیان را می سپارم . هر چند که پهناوری حصه برادر ارشدت بیشتر است و او عنوان شاهی نیز دارد تو با یان سه قطعه سهم خویش به عقیده من خوشی بیشتری خواهی داشت و گمان نمی کنم که از اسباب کامیابی و رفاه چیزی کم و کسر داشته باشی . آنچه دل و جان آدمی را وجد و جلا می بخشد در اختیار توست اما به آنچه دور از اختیار و دسترسی است ولع نمودن و غم گرفتاریهای بسیار داشتن ، از رشک کامیابیهای من دمی نیاسودن ، در راه دیگران چاه کندن و یا خود در دام بلا افتادن ، اینها نصیب و بار برادر تاج دار توست و موانعی است که مجال و فراغتی برای آسایش او باقی نخواهد گذاشت و تو ای کمبوجیه خود بهتر می دانی و گفتن من لزومی ندارد که آنچه تخت و تاجت را حفظ کند این عصای شاهی من نیست بلکه وجود یاران صدیق و وفا دار است . صداقت آنها نگهبان حقیقی تو وو مایه اقتداری است که هیچگاه بی هوده نخواهد بود . ولی همیشه در این اندیشه باش که درستی و وفا مانند علف صحرا به خودی خود رشد و نما ندارد ، زیرا اگر نهادی بود در همه افراد یکسان مشاهده می گردید . چنان که خاصیت تمام مواد طبیعی نسبت به همه افراد بشر مساوی است . هر رهبری باید پیروانی صدیق برای خود فراهم سازد و این منظور با تهدید و زور حاصل شدنی نیست بلکه لازمه آن احسان و مهربانی است .خداوند رشته محکم برادری را استوار فرموده است که اثرات و نتایج بی شمار دارد . شما نیز رفتار خود را بر این قاعده آسمانی نهاده آن را وسیله مهر ورزی متقابل قرار دهید . هر گاه چنین کنید هیچ قدرتی دیگر بر نیروی دو برادر چیرگی نخواهد یافت . آن کسی که در فکر برادر است به خویش نیکی می رساند . چه کس دیگری به قدر برادر خواستار بزرگی و سربلندی برادر است ؟ و چه کسی به وسیله ای دیگر مگر اقتدار برادر مصون از خطر ؟ ای تانا اوکسار مبادا هیچ کس بهتر و بیشتر از تو نسبت به برادرت اطاعت نماید و در حمایت وی از تو کوشا تر باشد . برکات قدرت او و یا ادبار و بدبختی او زودتر از هر کس به تو خواهد رسید . پس خودت انصاف بده که در ازای کمترین محبت از کدام ناحیه خیر و خوشی بیشتری انتظار توانی داشت و در مقابل مدد و حمایت خودت یاری و حمایت بیشتر ؟ آیا سخت تر از سردی و برودت بین دو برادر چیزی هست ؟ کدام قدر و احترامی گرامی تر از احترام متقابل دو برادر می شود ؟ ای کمبوجیه تو نیز بدان که فقط برادری که در قلب برادر کانون محبتی دارد از مکر و فسون مردم زمانه مصون خواهد بود . ای هر دو فرزندم شما را به خدایان اجداد خویش سوگند می دهم که اگر به خوشنودی خاطرم علاقه دارید با هم خوب باشید و خیال نکنید چون از میان شما بروم پاک نیست و نابود شده ام . شما با دیدگان ظاهری خود هیچگاه روحم را ندیده اید اما همواره شاهد اثراتش بوده اید . ایا ندیده اید که روح مقتولان چه اتشی در جان جنایت کاران می افکند و شراره انتقام چه طوفانی در وجود تبهکاران بر می انگیزد ؟ آیا خیال می کنید اگر آدمیان می دانسته اند که ارواح آنها هیچگونه قدرتی ندارد باز احترام و ستایش مردگان دوام می یافت ؟

 

       ای فرزندانم بدانید که هستی روح انسان فقط تا وقتی نیست که در این تن فانی است و تا از بدن رفت ، نابود می شود . نه ، به عقیده من تا موقعی که روح در کالبد ماست مایه زندگی تن است و این تصور به نظر من دور از امکان که با جدایی از بدن بی جان ، روح نیست و نابود می گردد . برعکس پس از رهایی از تن که سرانجام پاک و منزه و از بندها آزاد می شود به عالی ترین مدارج عضم و تعالی خواهد رسید . وقتی که بدن ما به حالت انحلال افتاد هر یک از اجزای ترکیبی آن به عنصر اصلی خود باز می گردد . در هر حال خواه روح فانی شود یا باقی بماند ، باز دیدنی نیست . ملاحظه کنید این دو عامل توامان کامل ، یعنی مرگ و خواب چه شباهت عظیمی با هم دارند . در خواب است که روح انسان حد اعلای جنبه ملکوتی خود را باز می یابد و آنچه را که شدنی است و در پیش است در می یابد زیرا که در حالت خواب بیش از هر موقع دیگر روح آزاد است . پس اگر آنچه می گویم حقیقت باشد و روح فقط از بدن جدا و آزاد می شود بر شما است که در تکریم و نیایش روح من بکوشید و به آنچه اندرز می دهم رفتار کنید و اگر هم چنین نباشد و هستی روح به بقای تن بسته باشد و فانی می شود ، خداوند همواره جاودانی است و بر همه امور عالم ناظر و قادر متعال و نگهبان نظم کرداری جهان است و عظمت و خیر او به وهم و خیال در نیاید .

 

       ای فرزندان ، پس از خدا بترسید و هرگز در پندار و گفتار و رفتار به راه گناه نروید .بعد از پروردگار ، انتظارم از شما این است که به افراد بشر که در نتیجه زاد و ولد جاودانی هستند احترام بگذارید ، زیرا که خدایان شما را در ظلمت مستور نمی دارند بلکه کردار شما در انظار نیک هویدا است . هر گاه اعمال شما قرین نیکی و داد باشد نفوذ و قدرت شما درخشان خواهد نمود ، اما اگر در صدد صدمه و آزار یکدیگر برآیید اعتماد همگان از شما سلب خواهد شد ، چون تا معلوم شود که نسبت به کسی که بیش از همه باید احترام و محبت ورزید اندیشه آزار دارید ، هیچ کس اگر خود نیز مایل باشد باز به شما اطمینان نخواهد داشت .پس اگر سخنانم به اندازه کافی خوش اثر و نافذ باشد و به رعایت وظایف خود نسبت به یکدیگر آشنا می شوید چه بهتر و گرنه تاریخ که بهترین مربی است به شما درس عبرت خواهد داد . زیرا که والدین همواره درباره فرزندان خویش علاقه دارند و برادران نسبت به یکدیگر . اما مواردی هم بر خلاف این قاعده طبیعی پیش آمده است . از این رو خود درست بنگرید که کدام راه نتیجه بهتری داشته است و ار آن پیروی کنید که عین صلاح و رستگاری است .

      

       وقتی که از دنیا رفتم بدنم را در تابوت زر یا نقره و یا هر گونه حفاظ دیگری نگذارید ، بلکه هر چه زودتر دفن کنید و چه بهتر که در آغوش خاک که مادر همه نعمتهای نیک و نازنین است و نگهبان چیزهای خوب و سودمند ، آرام گیرم . من در همه عمر خود خواستار خیر و صلاح آدمیان بوده ام و بس نیکو است که در دل خاک که ولی نعمت بشر است بمانم . ایرانیان و یارانم را بر مزارم فرا آورید تا شریک آسودگی و سعادتم باشند و تهنیتم گویند که سرانجام ، رستگار از دنیا رفته ام و دیگر بار غصه و ادبار ندارم . خواه من با خدایان قرین شوم و یا نا کام به همه آنها که هنگام دفن جنازه ام حضور دارند ، پیش از فرا رفتن به خاطر وجودی که سعادتمند زیسته است بخششها کنید و این آخرین حرفم را نیز در خاطر یسپارید : « اگر بخواهید دشمنان خود را خوار کنید ، با دوستان خویش خوبی کنید »

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:4 توسط |

تاريخچه و زمان تغغير نام كشور ايران (پرشيا يا پارس به ايران )

آدینه نوزده ام مهر 1387 خورشیدی برابر با روز ارد (خوشبختی) از ماه میترا سال 3746 دینی زرتشتیان 1313خورشیدی ( 1935 میلادی ) نام «پارس» یا «پرشیا» به طوررسمی به «ایران» تغییر یافت.پیشتر نام کشور ما در مجامع بین المللی «پرشیا» یا «پارس» خوانده می‌شد. هنوز هم در برخی از کتاب‌های پیشین بیگانه می‌توان چنین نامی را به جای ایران یافت. در زمان رضا شاه و نخست وزیری فروغی، نام کشورمان در جهان «ایران» نام گرفت .پارس دارای دو معنی و مفهوم گوناگون است: فارس یا پارس در معنی نام قوم و ایالتی در جنوب مرکزی ایران و کرانه خلیج فارس بوده‌است. اما معنی پارس در کاربرد گسترده‌تر نام اقوام و ملت‌های دشت و بلندی‌های ایران و شامل مرزهای امپراتوری پارس می‌شود و برابر با نام ایران است.واژه ایران به فارسی باستان ariya ، به اوستایی airyaو به فارسی میانه eranتلفظ می‌شود.در اوستا ایران نام سرزمینی است که مردمی شریف، نجیب، نژاده و اصیل در آن زندگی می‌کنند. اوستا از جایی به نام "ایرانویج" نام می‌برد که مرکز اصلی ایرانی‌ها است.ایرانویج دگرگون شده واژه "ائیرینه وئجه" است. در سانسکریت واژه «بیجه» به معنی «تخم» و «نژاد» است و از این رو خاورشناسان "ائیرینه وئجه" را به معنی "سرزمین تخمه و نژاد آریایی" گرفته‌اند.در وندیداد آمده: "نخستین جا و سرزمین نیکویی که من، اهورامزدا آفریدم، ایرانویج بود که از رود "ونگوهی داییتی" آبیاری می شود."در زمان ساسانیان سرزمین ایران به نام ایرانشهر (eran-star) و ایرانی به نام ایرانشهری (eransatrik ) معروف بودند.در شاهنامه نام ایران بیشتر از ۷۲۰ بار و ۳۵۰ بار نیز نام ایرانی و ایرانیان به کار رفته است اما در دنیای غرب و در رم و یونان باستان به جای ایران، پرسیس را به کار می‌بردند، در حالی که پارس از نظر جغرافیایی تنها یک ایالت ایران بوده‌است(در شاهنامه، پارس- زابلستان- خراسان- کرمان - مکران - مازندران - طبرستان - و... نام ایالت‌های ایران هستند.) و در جغرافیای قدیم به منطقه جنوب ایران گفته می‌شده که البته بسیار بزرگ‌تر از استان کنونی فارس بوده‌است و سراسر کرانهٔ خلیج فارس، هرمزگان یزد، بخشی ازاصفهان و بخشی از کرمان را نیزدر بر می‌گرفته‌است در قدیم همهٔ کرانهٔ خلیج فارس و دریای عمان با نام دریای فارس یا دریای پارس شناخته می‌شده‌است(بر اساس آنچه در کتاب های معجم البلدان و کتاب ابن حوقل، مقدسی، استخری و جغرافی نویسان سده میانی آمده‌است). ایرانی‌ها، از دوران باستان سرزمین خود را ایران و خود را ایرانی می‌نامیدند، ولی در نوشته‌ها و گفتار غربی‌ها و اروپاییان پارس و پارسی خوانده شدند.«ایران» به چم «سرزمین آریاییان» یا «سرزمین آزادگان» است و مدت‌ها پیش از شکست ساسانیان نیز نام این سرزمین نیز ایران، اران، یا ایرانشهر بود. گفتیم که از ۶۰۰ سال پیش از میلاد تا ۱۹۳۵میلادی در عرصه بین‌المللی با نام «پرشیا» شناخته می‌شد، که در سال ۱۹۳۵ میلادی در شرف تأسیس لیگ ملل با درخواست رسمی رضاشاه همان نام بومی کشور (ایران) در عرصه بین الملل هم مورد کاربرد قرار گرفت، چرا که نام «پرشیا» متناظر نام ایران بوده است و در زبان‌های اروپایی به دلیل سابقه تاریخی - فرهنگی‌اش هنوز هم رواج دارد. اما در اخبار سیاسی بیشتر از نام ایران استفاده می‌شود.بیشتر نمایشگاه‌های بزرگ فرهنگی- هنری ایران که در این چندساله در اروپا برگزار شده، مانند «هفت هزار سال هنر ایران» و «امپراتوری فراموش شده» نام «پرشیا» را در عنوان خود داشته‌اند
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 18:51 توسط |